حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۷ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

بسم رب الرفیق

تنهایی مقوله ای نیست که بشه بهش عادت کرد؛ نهایت میشه باهاش کنار اومد. ینی هرچقدر هم که تنهایی یکی باشه مثل مسواک زدن های هر شب، صبحانه های هر صبح، درس های روتین هر روز، و اتوبوس های خستۀ هر عصر، باز یه جایی که نفست گرفت خودش رو نشون میده. از پشت میزنه روی شونه هات و انگار دهنت برای هزارمین بار طعم تلخ و گسی رو تجربه کرده باشه صورتت میره توو هم، روحت مچاله میشه.

تنهاییِ افراد منو بهم میریزه،خیلی. تا جایی که چندین روز درگیرشم. انگار همین یه جمله ـ هیچ کس نیست، تنهایی خودم میرم ـ کافیه تا چندین هزار بار تووی سرم بچرخه و بچرخه تا منو از پا دربیاره. فکر کنم برمیگرده به 9 سال پیش که تصادفی و ناخودآگاه با کسی برخورد داشتم و جنسی از تنهایی رو لمس کردم که بیش از تصورم تلخ و دردناک بود. مثل یه کابوس کشدار که سال ها تو رو دنبال کنه و فرسودگی روحت رو پر کنه. از اون موقع دیگه نتونستم با تنهایی کسی کنار بیام. حتی اگر خودم مبتلا بودم..


پ.ن
تنه به تنه با تنهایی دیگر.

پ.ن.2
یا رفیق من لا رفیق له

مبتلا
۲۵ مهر ۹۷ ، ۲۳:۲۳ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

از نماز فارغ شدم. رکعت اول یک حمد و آیت الکرسی و رکعت دوم یک حمد و ده إنّا انزلنا و بعد از سلام یک صلوات و هدیه به روح میت. به پوچی دنیا فکر میکنم. به کوتاهی عمر. به ناگهانی بودن رفتن آدم ها. کسایی که هیچوقت فکرش رو هم نمیکنی.
هیچ وقت سوسیس کالباس و نوشابه نخورد! نه وای فای و نه کامپیوتر!حتی هیچوقت گوشی همراه نداشت. سالم زندگی میکرد. ولی امشب در اثر سرطان روده روی تخت بیمارستان تسلیم اجل شد!

واقعا باید به چی این دنیا دلخوش بود؟! سنی نداشت. پدر سه فرزند که بزرگترینشون به سن قانونی نرسیده! درس خوانده بود. خوب هم خوانده بود. سال ها تدریس میکرد از وقتی خیلی جوان تر بود؛ نسبت به خیلی ها سر بود و حرفی برای گفتن داشت. برای خیلی ها الگوی علمی بود. ولی دست آخر به چند ماه نکشید که...
دلم ازین غربتی که تووش گیر کردیم میشکنه و بغض گلوم رو میگیره. به نوجونی فکر میکنم که تازه پشت لبش سبز شده و امشب به دو برادر کوچک ترش نگاه میکنه؛ ار فردا باید مرد خونه باشه...

پ.ن

قطره قطره آب می گردند مادرها ولی
سایه ی عمر پدرها ناگهان کم می شود
محمد بیابانی

پ.ن.2
فابک للبحسین علیه السلام...

پ.ن.3
إنا لله و إنا الیه راجعون.. فاتحه ای بخوانیم.


مبتلا
۱۹ مهر ۹۷ ، ۲۳:۴۷ ۰ نظر

بسم رب الرفیق




پ.ن
مرو!

پ.ن.2
برای شما و کسی که تا همیشه از داشتنش محرومم.

مبتلا
۱۹ مهر ۹۷ ، ۰۴:۵۰ ۰ نظر

بسم رب الرفیق



با یکی از رفقا نشسته بودیم و داشت منو در امر خطیر ازدواج :) راهنمایی میکرد. بحث سر انتخابای عقلانی و سنجیده بود. اینکه بدونی واقعا توقع داری همسر آینده ات چه مدلی باشه و چه خصوصیاتی داشته باشه. تا بحث رسید به اینجا که گفت: مواظب باش یه چیزی که خیلی ها بهش دقت نمیکنند اینه که گاهی یه خصوصیت خاص رو روش زووم میکنن و میگن یا باید طرف اینو داشته باشه یا کلا رد! در حالی که ممکنه متوجه تبعات این خصوصیت نباشن. مثلا شما شاید دوس داری همسرت اکتیو باشه و دارای ارتباط عمومی بالا و پر انرژی و.. ولی فکر این رو هم نمیکنی که شاید همین اکتیو بودن مساوی با بی میلی نسبت به خانه داری باشه! در حالیکه خانه داری هم در اولویت هات باشه (فرضا). و شما وارد زندگی مشترک میشی و میبینی خیلی تبعات دیگه هم هست که اصلا بهش توجه نکردی و چه خصوصیات مهمتری بوده که ازش غافل بودی...


+
این عکس رو چند روز پیش دیدم، یاد این حرف رفیقم افتادم و وضع دینداری خودم! آره وضعیت دینداری! سفت چسیدیم به ظواهر دین و فقط نماز و دعا و روزه و... در حالیکه یادمون رفته دین یعنی درست زندگی کردن، بین مردم، با مردم، یه بخشی از این دین نماز و روزه و خمس و زکاته بقیش همین روزمرگی هاس که ما ازش غافلیم. دل میشکونیم، دروغ میگیم، جنس احتکار میکنیم و...
ما حتی آینده نگری هم نکردیم، خیال کردیم زندگی فقط این دنیاست. درحالیکه یه قسمت خیلی کوچک این عالم رو زندگی دو روزه ی دنیا تشکیل میده! و ما چه چیزهایی رو داریم از دست میدیم با رفتارمون.. به قول معروف هعیییییی...


پ.ن
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

مبتلا
۱۸ مهر ۹۷ ، ۰۰:۲۹ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

چند قدمی مونده تا ضریح، سرم رو که میارم بالا با کودک چند ماهه ای چشم توو چشم میشم. یه لبخند شیرین روی لباشه که لبهام رو مجبور میکنند تغییر حالت بدن. پدرش هرچقدر صداش میکنه و بشکن میزنه که حواسش رو بده سمت دوربین، بی اعتنا، به لبخندش و نگاه چفت شده ش در نگاه من، ادامه میده.
از ضریح که جدا میشم، هنوز دو سه قدم راه نرفتم که یاد کودکیم میفتم و این دغدغه حل نشده که چرا هرکس از آدم بزرگا میخواد بگه منو دعا کن، قبلش میگه دل تو پاکه! مگه دل اونا پاک نیست!؟ چیکار میکنن که دلشون پاک نیست؟! مگه کاری داره آدم دلش رو تمیز نگه داره؟ اصلا دل پاک چیه که من دارم و اونا نه! همیشه هم به این نتیجه میرسیدم که دارن تعارف میکنن! آخه خیلی آسونه که دروغ نگی، حرف پدر مادرت رو گوش بدی، کار بدی نکنی، کسی رو اذیت نکنی..مگه دل من با مال اونا فرق میکنه؟!

میشینم بالا سر، میرم توو فکر؛ به قولی شریجه میزنم توو خودم! میبینم چقدر جواب ساده ای داشته این سوالم. جوابی که فقط زمان میخواسته تا متوجه بشم. یه نگاه که به ته موندۀ اراده م میندازم  و در و دیوار کدر دلم رو میبینم، متوجه سستی و بیچارگی نفسم میشم، میفهمم آدم بزرگا حق دارن! دل بچه ها پاکه!

پ.ن
کار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه
کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم

حافظ

مبتلا
۱۴ مهر ۹۷ ، ۰۰:۳۱ ۰ نظر

بسم رب الرفیق



چند شبی هست که ذهنم رو مشغول کرده. یک بیت شعر، از حافظ. یکی که نمیدونم کیه تووی خوابی که نمیدونم در چه موردی بود، خوندش. تووی خواب گفتم از خواب بیدار شم و یادداشتش کنم که یه وقت از یادم نره! توو خواب!!
پرده رو کنار میکشم و پنجره رو باز میکنم. هوای خوبی شده. دیروقته و جز گاه و بی گاه رد شدن ماشینی، صدایی نیست. باید بخوابم و الا صبح دوباره به مشگل میخورم. روی تخت دراز میکشم و چشم هام رو میبندم. دوباره یاد بیت حافظ میفتم. یعنی چی بود واقعا؟
چند دقیقه سکوت، سیاهی و 
انگار که از قبل برنامه ریزی شده باشه، دسته افکار انتظار می کشن که وقت استراحت برسه، پشت سر هم خودنمایی کنند؛ نع! خوابم نمیبره! چشمام رو باز میکنم و صفحه گوشیم رو روشن: «ما را چه بی گناه گرفتار کرده ای!» گوشیم رو خاموش میکنم.

یاد پنجره های خاموش میفتم که دو سه شب پیش منو خیره نگه داشتند. تاریک بودن، حتی پنجره بزرگ و کشیدۀ وسطی که به تراس باز میشد، همونجایی که گلدونا بودن. گلدون یاس رازقی. از آخرین باری که اونجا بودم چقدر میگذشت؟ هنوز قنات آب داشت؟ درخت خستۀ لب جوی کمرش نشکسته بود؟ جرأت جلو رفتن پیدا نکردم و خاموش و خیره رد شدم.(چقدر ادامه دار و غیر قابل نشر شده ادامه ش!)
به خودم میام؛ دستام رو گذاشتم زیر سرم و مچاله شده تووی تاریکی خیره شدم به دیوار! با خودم میگم: چه بی گناه..چه بیگناه...


پ.ن

آزاد کن ز راه کرم گر نمی‌کشی

ما را چه بی‌گناه گرفتار کرده‌ای

وحشی بافقی

مبتلا
۱۰ مهر ۹۷ ، ۰۱:۳۳ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۰۲ مهر ۹۷ ، ۰۰:۳۳