حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۱۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

بسم رب الرفیق

قبل از خواندن این پست، به «که عالم همه دیوانۀ اوست» رجوع کنید!

+
ولی به نظرم این جواب هم قابل توجیه هست و نمیتونه جواب کاملی باشه. چه بسا همون علم کلی به فدا شدن در راه، کافی باشه و در طول تاریخ ازینگونه فداکاری ها بسیار بوده. درسته که مسئله ای به این اندازه پاک و بی اشکال و خدایی و بی نقص هیچ گاه وجود نداشته ولی باید دلیلی ورای این علم باشه.

+
اگر بخوام یکمی دقیق تر نگاه کنم. باید ابتدا به دو تا چیز نگاه ویژه ای داشته باشم:
1. امام، آینۀ تمام نمای الهیه! پس در اسماء و صفات خداوندی نیز همینطوره. یعنی اگر میگیم علم، علم امام بی انتهاست. میگیم رحمت، رحمت او بی پایانه یا میگیم قدرت، یدِ او یداللهه.
2. امام قطب عالم امکانه! و واسطۀ فیض الهی. یعنی اگر قرار باشه چیزی به بندگان برسه از دریچۀ نفس امام افاضه میشه. اگر قراره برگی از درخت بیفته، به اذن و نظر امام به زمین میافته و این افاضه و نظر، آن به آن و مستمراَ در حال اتفاقه.

+
اون چه که واقعه کربلا رو بنظرم متمایز از همه چیز میکنه اینه که امام حسین علیه السلام در عین علم و قدرت میگذاره جریانات پیش بره و خودش، خانواده و دوستانش به بدترین وضع ممکن کشته بشن. در واقع این خود حضرت هست که تیر رو به دست حرمله میده، خودش نشونه میگیره و خودش تیر رو به سمت شش ماهه رها میکنه! همۀ اینها در عین این مطلب هست که مهر و عطوفت حضرت در درجه اعلاست! ینی از مادر مهربانتره!
(به نظرم بیش از این جای بسط مطلب نباشه)
+
بله، امام حسین علیه السلام،  این فداکاری بزرگ رو کردند تا ما امروز معنی خوبی رو بفهمیم، بویی از دین به مشاممون رسیده باشه و به رحمت خدامون ایمان پیدا کنیم...


پ.ن
دستم به دامانتان، ای رحمت واسعۀ پروردگار و ای باب نجات امت، یا اباعبدالله...

مبتلا
۳۱ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۹ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

نماز مغرب تموم شده و دارم تسبیحات میگم؛ محمدمحسن از در میاد توو و خیلی بامزه و پنگوئنی بهم نزدیک میشه. هنوز دو سالش نشده. با احتیاط و نگاهی زیرچشمی، مهرم رو برمیداره. از کارش لبخند روی لبهام نقش میبنده. یکمی میره اونورتر و سرش رو به حالت سجده میذاره روی مهر؛ توو دلم میگم وای چقدر بچه ها شیرین اند.
هنوز لبخندم خشک نشده که یاد شب عاشورا میفتم. یاد بچه ها؛ یعنی الان چه حالی دارند. از چیزی بو بردند یا هنوز... شاید اضطراب عمه رو دیده باشند، شاید هم دلشون محکم و قرص به صدای پای اسب عمو باشه که شب رو تا صبح دورتا دور خیمه میچرخه! چشم هام دیگه طاقت ندارند، خودشون رو رها میکنن...

+
بعد از ظهر بود؛ دیگر وقتش رسیده بود. در آن بیابان کسی پسر پیغمبر را لبیک نمیگفت. آنها که حسینی بودند، روی خاک آرام گرفته بودند و یزیدیان تشنۀ خون، له له میزدند. سوار بعد از وداع با اهل خیمه، اسب را هِی کرد که راهی شود. اسب از جایش تکان نخورد، دوباره، نه! اسب تکان نمیخورد. سوار خم گشت و به پایین خیره شد: دختر بچه ای دست های اسب را بغل کرده بود...

پ.ن
شب دهم.

پ.ن.2
مرو...

پ.ن.3
امشب که جمع کودکان در خواب ناز آسوده اند
فردا به زیر خارها گمگشته پیدا می شود

مبتلا
۲۹ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۱۰ ۰ نظر

بسم رب الرفیق


دوست داشتم زمان مدرسه‌ها وقتی که آقا معلم میگفت: هرکس جواب این سوال رو بگه یه مثبت میگیره و کلاس رو سکوت فرا میگرفت؛ دقیقا همون وقتی که آقا معلم میخواست لبخند غرورآفرین آکنده از پیروزیش رو تحویل بچه‌ها بده همه‌چی رو استوپ کنم و برم توو آینده جواب رو بشنوم و برگردم و خودم رو بچه زرنگه و عزیز کرده آقا معلم کنم. حیف که هیچوقت نشد!! حتی وقتی توو مبارزات میباختم دوس داشتم دکمه ریوِرس رو بزنم و برگردم و این بار قبل هر حرکت حریف، ناک‌اوتش کنم؛ حتی اینم نشد!!


+

دارم به این فکر میکنم چی میشه که یه واقعه انقدر بزرگ و تاثیرگذار میشه؛ و دایره‌ی تاثیرش از دین و مذهب و رنگ و نگار و پیر و جوون وسیع‌تره. این همه در طول تاریخ جنگ شده، این همه کشتار و بیرحمی و قساوت و... بوده و در مقابلش فداکاری و ایثار و ستمدیدگی و آزادگی و... قرار داشته، مگه این واقعه چی بوده؟!

در اولین نگاه میشه گفت که امام به کشته شدن خود و یارانش علم داشت و میدونست که قراره چه اتفاقاتی بیفته، اونم نه علم به کلّیِ کشته شدن، علم حضوری به تک تک جزئیات و وقایع! ولی بازم با این حال برای اینکه دین پیغمبر خدا فراموش نشه حرکت کرد؛ نه فقط خودش بلکه خانواده‌اش رو هم با خودش برد! در حالی که تووی تاریخ نداریم چنین واقعه‌ای با این وسعت که برای چنین هدفی و با این دید کسی خودش و خانواده‌‌ش رو قربانی کنه.


+

خودم رو دارم فرض میکنم که بگن به ازای n میلیون باید این مبارزه رو ببازی، خب احتمالا قبول میکنم و میبازم.حالا اگه بگن باید توو مبارزه بمیری! ولی n میلیون به خانوادت میدیم. حتی شاید اینم بپذیرم اگر کارم گیر باشه. ولی اگر گفتن خانوادت هم باید کتک بخورن چی؟ نه قبول نمیکنم مسلما!! اگه بگن خانوادت باس بمیرن...

.

.

ادامه پست در مصرع بعد...

مبتلا
۲۸ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۲۳ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

شب هشتم، یأس...

مبتلا
۲۶ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۰۰ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۲۵ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۵۲

بسم رب الرفیق

قسمت سوم

محور بحث همین یک جمله بود: «وقتی حالت عوض بشه، فکرت هم عوض میشه»*. نگران آیندۀ بچه ها بودیم. توو برهۀ سخت و حساسی از زندگیشون قرار دارند. و ما باید به حق رفاقت و دوستی، هر کاری از دستمون برمیاد رو انجام بدیم. قرار شد دهه اول مجلس کوچک و خودمونی داشته باشیم. و به گرمی روضۀ حضرت و مددشون، تیری که باید رها میکردیم رو رها کنیم؛ به هدف خوردن یا نخوردنش دیگه با خودشون..

+
گفتند: الاعمال بالنیّات! شخصی رسید بر سر چاه آبی و دلو رو کشید بالا و دید که سنگ بزرگی داخل دلوه، سنگ رو به کناری انداخت و با خودش گفت: نکنه یه وقت نفر بعدی هم داخل دلوش سنگ باشه؛ گذشت و شخص دیگری آمد و سنگ رو کنار چاه دید، به فکر فرو رفت که نکنه کسی شب هنگام ازینجا رد بشه و پاش به این سنگ گیر کنه و تووی چاه بیفته! سنگ رو برداشت و داخل چاه انداخت! میگن جفت این دو کار خیر کردند!
حالا ما هم لنگ لنگون و دست به عصا توو مسیری که میدونیم مرد راهش نیستیم قدم برمیداریم، به قدر وسعمون. شما هم به دست خالی ما نگاه نکنید، به کرم و بخشش خودتون نظر کنید. میدونم که باید صاحب اثر باشی تا تاثیر بذاری، میدونم وقتی دستت گِلیه و به جایی میزنی کثیف میشه! ولی چیکار کنم آقاجان! دلم راضی نمیشه، شاید همین نایستادنا ما رو هم سر به راه کرد. در واقع شاید شما نظر کردید...


*. در آینده پست هایی درباره این موضوع خواهم گذاشت.

پ.ن
ز ایشان نیستی میگو ز ایشان
پریشان نیستی، میگو پریشان

مبتلا
۲۱ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۱۷ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۲۰ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۴۰

بسم رب الرفیق

قسمت دوم

دیر به باشگاه میرسم، غروب شده و بچه ها دارن نرمش میکنن. لباسام رو که عوض میکنم،سجاده رو برمیدارم و میرم یه گوشه که نماز بخونم. تا حالا جلوی بچه ها نماز اول وقت نخوندم!
دارم تسبیحات رو میگم، به این فکر میوفتم که بعضی اوقات نیازه یه سری چیزها رو بروز داد، نشون داد. یعنی تا من نماز رو مهم ندونم، نمیتونم از توکل به خدا، قبل مسابقه، برای شاگردام صحبت کنم، که باز یاد الگو شدن و بی بضاعتی و پریشان احوالیم میفتم و...

+
کاش یکی بود، توو این سال های حساس به آدم میگفت: پسرجان! تکلیف تو اینه! که آدم اینجوری توو برزخ نمیموند.
درست وسط یک چند ضلعی گیر افتاده ام که قوارۀ هیچ کدوم از اضلاع یکسان نیست: از طرفی جوونیم داره طی میشه و لازمۀ انجام یه سری فعالیتا همین چند ساله و اگر سنّش بگذره دیگه گذشته. از طرف دیگه به خودم نگاه میکنم میگم تو رو چه به این کارا! کلاهت رو بچسب که باد نبره! از طرفی مثل همین موقعیت ها(استادی) که ناخواسته الگویی برای دیگران، از سمت دیگه نمیتونی یه سری قضایا رو ببینی و دست رو دست بذاری و به اصطلاح دغدغه داری و...

گاهی میگم باید دل رو به دریا زد و رفت جلو و تا میام حرکت کنم، به خودم میگم پس عواقبش؟! اگر تاثیر منفی گذاشتی و نتیجه عکس داشت، چی؟ اگر از خودت واموندی چی؟ اگر باید می ایستادی چی؟! دوباره جواب خودم رو میدم: به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل! ولی واقعا به از نشستن باطل؟!؟!

ادامه دارد...


مبتلا
۱۴ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۱۷ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

قسمت اول

امیرحسین هم مثل من خسته شده بود و نا امید. بعد از ساعت ها فکر و برنامه ریزی و تایم و فعالیت، به اون چیزی که میخواستیم نرسیدیم. شاید خیلی ما ایده آل نگر شدیم، شایدم مردم خیلی سطحی نگر شدن. شایدم بی بضاعتی ما کار دستمون میده.

+
«برای تجدید وضو از در مسجد اومدم بیرون که دیدم دو تا پسر دارن با مادرشون بحث میکنن.مادرشون وضع حجاب درست و حسابی نداره، پسر بزرگتر ده دوازده ساله میخوره و پیراهن بارسای نیمار رو به تن کرده و تپلی و بامزه است و برادرش سه چهار سالی ازش کوچکتره. از مادر انکار و از پسر اصرار که میرم و زود میام؛ هنوز بهشون نرسیدم که از مادر جدا میشن و میرن داخل مسجد. مادرشون که متوجه حضور من شده گلایه طور میگه این بچه من عاشق نمازه! هروقت از جلو در مسجد رد میشیم میگه من برم دو رکعت نماز بخونم! و این کار همیشگیشه. تو خوونه هم که میریم، عجیب علاقه داره که نماز بخونه و میره توو اتاقش و وایمیسه به نماز خوندن!» بعد از تعریف این خاطره میگه: به نظرم به جای این کارا اون چیزی که تاثیرش خیلی بیشتر از این کاراست، تربیت چهار نفر مثل این پسره...


ادامه دارد...


مبتلا
۱۳ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۰۲ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

قرآن را که تورّق کنم، همه جا، در لابه لای تمام سطرها تو نمایانی، چون خورشید می تابی..

انما ولیکم الله و رسوله
در رکوع بودید، حین عشق بازی، علی بودنتان نگذاشت کسی دست خالی از پیش شما برود...

انما یرید الله لیذهب عنکم
مادر بود، شما بودید، حسن و حسینتان، زیر عبای پیامبر رحمت؛ خداوند پاکی را معنا گفت...

و یطعمون الطعام علی حبه..
روز چهارم بود، سه شب مسکین و یتیم و اسیر را به خود ترجیه دادید، با ضعفت و ناتوانی بر پیامبر رحمت وارد شدید، پیامبر خدا به گریه افتاد...

انفسنا و انفسکم
بزرگانشان را آوردند و وقتی پیامبر را همراه شما، مادر و حسنین دیدند، رفتند...شما جان پیغمبر بودید... 

و اعتصموا بحبل الله
هدایت را شما معنایید،شما تفسیرید، شمایید....

بلغ ما انزل الیک
اسلام بند علی خود بود، چون رکابی که بند نگین خود باشد...

الیوم اکملت لکم دینکم
کامل شد.


پ.ن
یک ولی باید چه ویژگی هایی داشته باشد؟

پ.ن.2
ها علی بشر کیف بشر
ربّه فیه تجلّی و ظهر

پ.ن.3
جامانده از 13 رجب 1439


مبتلا
۱۲ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۲۶ ۰ نظر