حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

بسم رب الرفیق

فردا بچه ها عازم مسابقات میشن. میرن به شهر دور. نمیدونم چرا ولی بغض کردم و بی دلیل اشک تووی چشمام جمع شده. چقدر کار پدرها سخته...
لحظات تلخ و شیرین زیادی رو تووی یک سالی که باهاشون تمرین کردم و کنارشون بودم، با هم تجربه کردیم. یه تجربه شیرین و پر ماجرا با پنج تا پسر نوجوون.
اما انگار الان همه اون تلخی ها، سختی ها، سستی ها و رفتارهای کودکانه الان شده یک مشت لبخند شیرینِ کوچک و جذاب که مدام تووی ذهنم مرور میشن. انگار دلم ناراحته که قراره عزیزاش رو توو یه مرحله سخت تنها بذاره و اجازه بده کم کم خودشون قدم بردارن...

+
گفت: خدایا بدترین خلقت رو به من نشون بده. فرمود: صبح به دروازه شهر برو. رفت و دید پدری دست پسرش را گرفته، از دروازه شهر خارج میشه! گفت: خدایا حالا بهترین خلقت را نشانم بده. فرمود هنگام غروب کنار دروازه شره بایست. ایستاد و دید همون پدر و پسر به شهر برگشتند!! متعجب و سردرگم گفت: خدایا چطور میشه که بهترین و بدترین خلقت یک نفر باشه؟ فرمود: صبح که این پدر و پسر به صحرا رفتند. پسر به صحرا نگاه کرد و پرسید: پدر، از صحرا هم بزرگتر وجود داره؟ پدر گفت: بله پسرم، دریاها، پرسید: از دریا هم بزرگتر وجود داره؟ پدر گفت: بله پسرم، آسمون! پرسید: از آسمون چی؟ پدر کمی مکث کرد، سرش رو پایین انداخت، آهی کشید و گفت: بله پسرم، گناهان پدرت! پرسید: از گناهان شما هم..؟ پدر اشک توو چشماش حلقه زد و با صدای لرزون گفت: بله پسرم، رحمت خدا!...

+
امروز عرفه بود. یکی از اون روزایی که پدرمون دست های رحمتش  رو باز کرده بود و مشتاق دیدن ما منتظر ایستاده بود. پدرمون ایستاده بود که وقتی با سری پایین انداخته و خجالت زده رفتیم به دیدنش، ما رو محکم بغل کنه، دست بکشه رو سرمون و اشکامون رو پاک کنه..من به داشتن چنین پدری افتخار میکنم.

یاعلی

پ.ن
اومدم که از بچه هام بنویسم و بغض تووی گلوم، ببین به کجا ختم شد. چه گریز دلنشینی!


مبتلا
۳۱ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۰ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

با ضریحِ رحمت چند قدمی بیشتر فاصله ندارم، قرآنم رو باز میکنم. روزیم رو برمیدارم:


وَیَوْمَ یَحْشُرُهُمْ کَأَنْ لَمْ یَلْبَثُوا إِلَّا سَاعَةً مِنَ النَّهَارِ
 یونس 45


پ.ن
مخور غم جهان گذرا


#سوغات
#کوله_بار_دعا

مبتلا
۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۳ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

جایی تو این وب نوشتم:
چه حس خوبیه جلد بودن! همیشه یه محل امنی وجود داره که برای تو جا هست و می تونی برگردی؛ یکی هست که انتظارت رو بکشه، حریمی برای آرامش تمام تشویش های تو هست که هروقت دیگه تاب نیاوردی تورو در بر بگیره و آرومت کنه.
+
ما مثل کفتر جلدیم، هر جا هم که بریم دوباره برمیگردیم پیش شما، یعنی جایی غیر از اینجا نداریم که بهش پناه بیاریم.

+
اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی...

پ.ن

برای پیش تو بودن بهانه‌ ای کافی‌ست
بهشت لطف کریمان بها نمی خواهد
قاسم صرافان

#دو_سه_روز_تشرف_بهشت
#تائب_زیاره_انشاءالله
#بنده_گدا_کجا_که_مست_سبوی_رضا_بشود

 

مبتلا
۱۴ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۹ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

امروز که عکس استاد رو دیدم کنار مسجدالنبی، دلم لک زد برای پابرهنه قدم زدن روی صحن سپید و نورانیش. چه عکس با صفایی، چقدر روح داشت. یاد نسیم رحمتی افتادم که قلب آدم رو سبک میکرد. چقدر اونجا عطر مادرانۀ مادرم به مشام میرسید. وای چقدر حس بهشت گونه تورو احاطه میکرد که بی نیاز از هرچیزی میشدی.
یادش بخیر عمره ای که نصیبم شد رو چه راحت از دست دادم، کاش کمی بیشتر کنار رحمت للعالمین مینشستم، کاش کمی بیشتر با مادر درد دل میکردم.


چقدر این روزها دل سنگ شدم. چقدر دور شدم. آدم از لطف شرمنده میشه و از بی لیاقتی آشفته. یادمه صبح ها بعد از نماز صبح و با دسته تدفین اموات راهی بقیع میشدیم. چه قدم های لذت بخشی، از تکه ای از بهشت جدا بشی و به قسمت دیگه ای بری. چه شوق دل انگیزی چه حال لایوصفی. بالاخره شبکه های بسته و غریب بقیع رو پشت سر میذاشتیم و در کنار چهار مزار شریف می ایستادیم حتی شده برای چند لحظه کوتاه از احساس خلصه و لمسی که پیدا کردیم لذت ببریم. چه لحظه رشک برانگیزی... و رحمت پیغمبری که غربت بقیع رو هم در بر گرفته بود.


از ماست که بر ماست؛ با بغض و لبخندی سرشار از اشتیاق عکس استاد رو میبینم که کنار مسجدالنبی ایستاده. چه عکس با صفایی. میگذارم این سد بشکنه و همه چیز تار بشه شاید که گرهی باز شد...


پ.ن
بعد از عکس استاد، این پست امیرحسین بود که دلم رو آتیش زد:

مرحوم آقا شیخ محمد بهاری ـ رضوان الله علیه ـ نزدیک ظهر در صحرای عرفات صدای آواز بسیار عجیبی می‌شنود؛
از خیمه‌اش بیرون می‌آید و به‌سمت آن صدا کشیده می‌شود. می‌بیند در کنار «جبل‌الرّحمة» جوانی نشسته است و اشعار حافظ را می‌خواند.
وقتی ایشان نزدیک آن جوان رسید، او این بیت را خواند:
🔻صبا به‌لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را! 🔺
شیخ محمد بهاری متوجه شد این جوان دیگر نمی‌خواند؛ نزدیک‌تر رفت و دید صفا کرده و فوت کرده است!

📚رسالۀ عمرۀ‌ مفرده، ص 56.

مبتلا
۰۷ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۰ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۰۶ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۹