حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

بسم رب الرفیق

 باز هم حضرت حافظ علیه‌الرحمه، باز هم فال:

شرمم از خرقه‌ی آلوده‌ی خود می‌آید

که برو وصله به صد شعبده آراسته‌ام

پ.ن

وقتی حرفی نزدی و همه‌چیز رو از دلت خوندن!

د.د

دل‌خوشم به همین تلنگرها، همین جرقه‌ها؛ شاید...

مبتلا
۳۰ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۲ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

مغرب، پایین پای حضرت

دو‌زانو ‌نشسته‌ام و خیره به سنگ‌های صیقل‌داده‌شده‌ی مرمر با حضرت عشق می‌کنم؛ اطراف ضریح خلوت شده و سنگ‌های کف که تا ساعتی قبل توو زیادی و فشار جمعیت پیدا نبودند، حالا نمایان شدند.

حرف از سنگ‌ها شد، چه ارج و قربی دارند این‌ها؛ کم که نیست، می‌تونستند سنگی باشند توو دل کوهی در پرت‌ترین نقاط دنیا ولی سنگی شدند در جوار بهترینِ آقاهای دنیا. حتما چقدر براشون مایه‌ی مباهاته و چقدر فخر می‌فروشن به همدیگه. خوش‌به‌حالشون! عجب دنیای دارند.

انگار هرچقدر بیشتر پا‌می‌خورند صاف‌تر و براق‌تر می‌شن؛ هرچقدر آدم بیشتری از روشون رد بشه عزیزتر می‌شن؛ شاید اصلا وجه تمایزشون از بقیه‌ی سنگ‌ها همین باشه؛ پاخورشون خوبه!

دو‌زانو نشسته‌ام و خیره به سنگ‌های صیقل‌داده‌شده‌ی مرمر به این فکر می‌کنم که چرا من عزیز نیستم؟! چرا من ظرفیت ندارم!؟ چرا پاخورِ من خوب نیست...

پ.ن

طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی

صدق پیش‌ آر که اخلاص به پیشانی نیست

#سعدی

مبتلا
۲۷ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۰۰ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

نمی دونم توو این حال خراب چرا عمیقا دوست دارم متنی رو که برام فرستاده شده رو یه پست کنم و بذارم توو وبم که همیشه ببینمش و بخونمش. از اون پشت پرده های شیرین و لذت بخشیه که آدم از خوندن همون کلمه اولش فقط حسرت می خوره و  به شدت جاش توو زندگیامون خالیه:
« فرض کنید دختر یک خانواده ی ثروتمندی هستید در تبریز. با یک طلبه ساده ازدواج می کنید و به خاطر ادامه تحصیل همین طلبه ی ساده راهی نجف میشوید.
گرما و غربت شهر نجف را در نظر بگیرید، خدا به شما فرزندی می دهد. بعد این فرزند می میرد! بعد دوباره فرزند می دهد، دوباره در همان بچگی می میرد! دوباره فرزند می دهد دوباره…!! این درحالی ست که فقر گریبانتان را گرفته، در حدی که یکی یکی اسباب خانه را می فروشید؛ حتی رختخواب!

همسر علامه طباطبایی همیشه مرا به فکر می برد. علامه درباره ایشان گفته بودن ” من نوشتن المیزان را مدیون ایشانم” !! یا “اگر صبر حیرت انگیز همسرم نبود من نمیتوانستم ادامه ی تحصیل بدم”.
صبر حیرت انگیز.. نوشتن المیزان… علامه نه تعارف داشته و نه اغراق می کند. علامه در جایی فرموده بودن “ایشان وقتی در قم رو به حضرت معصومه سلام الله سلام می دادند من جواب خانوم را می شنیدم! و همچین هنگامی که زیارت عاشورا می خواندند من جواب سلام امام حسین علیه السلام را می شنیدم!”

همیشه به جایگاه او حسرت می خورم! با خودم فکر می کنم وقتی که داشته خانه را جارو می زده، یا وقتی برای علامه چایی می ریخته، می دانسته در آسمان ها انقدر معروف است? می دانسته در پرورش یک مرد بزرگ انقدر موثر است?
کاش کتابی از زندگی نامه اش چاپ شده بود. کاش برای ما کلاس آموزشی می گذاشت،کلاس اخلاق، اخلاص، کلاس مدیریت زندگی در شرایط بحرانی، کلاس چگونه از همسر خود علامه طباطبایی بسازیم، کلاس چگونه بدون قلم به دست گرفتن تفسیر المیزان بنویسیم، کلاس چگونه مهم باشیم اما مشهور نه، کلاس چگونه توانستم در اهداف والای همسرم او را در بدترین شرایط یاری دهم، کلاس…»
شاید همین چند سطر کوتاه محرکی باشه برای مطالعه بیشتر. پیشنهادم اینه که اگر خیلی هم معتقد نیستیم، اگر نمی خوایم به 1400 سال پیش سر بزنیم. کمی درباره ی زندگی همین خانم معاصر مطالعه کنیم؛ شاید یه جای کار ما می لنگید!

پ.ن
اللهم الرزقنا!

مبتلا
۱۹ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۱ ۱ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۱۷ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۳۱
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۱۷ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۲

بسم رب الرفیق


ما را در این مبارزه تنها نمی‌گذاشت..


مبتلا
۱۰ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۱۴ ۰ نظر