حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

بسم رب الرفیق

دستی از صواب خالی و پشتی از خطا خم، تمام سرمایه ی من؛
حالا مهربان،
من منم و تو تو!

شب 23 رمضان 1438

مبتلا
۲۷ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۰ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

اصبغ بن نباته میگوید: بعد از ضربت خوردن امیرالمؤمنین علیه السلام، با چند تن دیگر به در خانه حضرت رفتیم.
صدای گریه و شیون که از خانه بلند شد، ما نیز گریستیم و ناله و فغان سر دادیم. امام حسن علیه السلام بیرون آمدند و فرمودند: پدرم فرموده اند به خانه هایتان برگردید.
همه رفتند و من ماندم. اندکی بعد دوباره صدای شیون و گریه اهل منزل بلند شد و من نیز اشک هایم سرایز شد. بار دیگر امام حسن علیه السلام درب منزل آمدند و فرمودند: مگر نگفتم بروید. گفتم: بخدا میخواهم بروم ولی جانم یارای رفتن ندارد و  پاهایم قوت راه رفتن! و بسیار گریستم.
حضرت رفتند داخل و دقایقی بعد برگشتند و مرا به داخل طلبیدند.
دیدم امیرمؤمنان در بستر دراز کشیده است، و دستمال زردی بر سر مبارکش بسته بودند. از شدت خونی که از فرق آن حضرت رفته بود، نمیشد گفت که بین رنگ چهره و دستمال کدامیک زردتر تر است!
حال مولای خود را که اینچنین دیدم، بی تاب شدم و به پاهای حضرت افتادم و بوسیدم و بر چهره مالیدم و اشک ریختم..حضرت فرمود: ای اصبغ! اشک مریز که من راه بهشت را در پیش دارم. گفتم: فدای تو شوم، میدانم، من برای خودم و مفارقت شما گریه میکنم...



پ.ن
برای غربت و غریبی و بی کسی خودمون گریه کنیم.. که از امام زمان خیلی فاصله گرفتیم.


#امیرالمؤمنین #شهادت #امام_زمان #معرفت #فراق #شب_قدر #رمضان

مبتلا
۲۶ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۱۵ ۰ نظر

بسم رب الرفیق


نزد امیرالمؤمنین علیه السّلام آمد و از ایشان اسبِ قرمزِ خوش‌رنگی خواست! حضرت هم به او هدیه داد؛ بی‌چشم داشت و کریمانه.

وقتی سوار بر آن اسب شد و رفت، امیرمؤمنان این شعر را خواند:
«أُریدُ حیاتَهُ و یُریدُ قَتلی/عذیرَکَ مِن خلیلِکَ مِن مُرادِ.»
یعنی: «من برای او حیات و سلامتی را آرزومندم، اما او قصد کشتن مرا دارد/کسی را از «قبیلۀ مُراد» بیاورید که عذر مرا (در اینکه به بدخواهِ خود محبت می‌کنم) بپذیرد!»
سپس رو به دوستان خود فرمود: «به خدا قسم که این مرد قاتل من است!»
مردم بارها دیده بودند درستی پیش‌بینی‌هایش را؛ با تعجب پرسیدند: «پس چرا او را نمی‌کُشی؟!»
پاسخ داد: «پس چه کسی مرا بکُشد؟!»

پ.ن 1
دستِ ‌تهی کجا مرا کنی روانه یا علی؟!

پ.ن 2
او که دست رد به سینۀ قاتلش نزد، چگونه ممکن است محبان امیدوارش را ناامید کند؟!

پ.ن 3
یکی از دوستام توو کانالش این مطلب رو گذاشته بود. گفتم چه خوبه که بذارم اینجا و بعدها که سرزدم، یادم بیاد که چه آقایی دارم..

مبتلا
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۴۶ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۲۱ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۳۱

مبتلا
۱۰ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۱ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۰۴ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۰۱