حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

بسم رب الرفیق

1
«کبری خانوم توو خونه مردم کار میکرد؛ کمک کار خانومای خونه بود. تقریبا همه خانومای محل ازش کمک می گرفتند. زن با خیری بود، بدی ازش ندیده بودند. آخر روز که کارش تموم میشد و دستمزدش رو می گرفت، پول رو میشمرد و مقداریش رو برمیگردوند و می گفت: همین قدر برای فردام کافیه! بیش از این نیاز ندارم. 
به اصطلاح بی کس و کار بود. فامیل و آشنا نداشت. توو یکی از خونه های حیاط دار محل، یه اتاق اجاره کرده بود و تنها زندگی میکرد. هروقت حرف از خوبیای کبری خانوم میشد، میگفتن طفلی کسی رو نداره، اگه یه وقت اتفاقی افتاد، کی میخواد بهش رسیدگی کنه؟!
ار قضا یه روز صبح همسایه ها در اتاقش رو زده بودند و جواب نداده بود و نگران شدند. مردا اومدن در رو شکستن، رفتن داخل و دیدن کبری خانوم انگار سال هاس که خوابیده...»

2
توو چشم های عمه اشک جمع شده ولی صداش نمی لرزه، به حرفش ادامه میده:
«در خونه رو می زنند. پشت در دو نفر حاجی بازاری ایستاده بودند. میپرسند خونه کبری خانوم اینجاس؟ میگن بله. میگن شنیدیم که فوت کردند! میگن بله! شما از کجا...؟! میگن ما از طرف آقا امام رضا علیه السلام ماموریم که دفن و کفن این خانوم رو متقبل بشیم. و خلاصه همه اهل محل رو صدا میکنند و مراسم تشییع و ختم و بعد از هفتمِ کبری خانوم، خداحافظی میکنند و میرن.»

3
همه سکوت کردیم. عمه حال خوبی داره؛ همیشه داشته. حرفاش به دل آدم میشینه. نمیدونم چرا ولی جنسش کلا فرق میکنه، خیلی لطیف و پاکه. میگه: «دیگه چی میخوای؟! ما هممون صاحب داریم..حواسش به همه هست.»

پ.ن
عازم حریم سلطان رئوف، ایشالا نائب زیاره


مبتلا
۲۹ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۵۰ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

1
پیرزن با دست های چروکیده و لرزان، از لابه لای توده آدم های به هم فشرده شده به سختی رد شد و جعبه آدامس هاش رو آورد بالا.
میله ی افقی مترو رو گرفتم و رو به پنجره زل زدم به نمایشگری که انیمیشنی درباره بایدها و نبایدهای مترو پخش میکنه. فکر میکنم ماهایی که تهران زندگی نمیکنیم میفهمیم که چقدر مردم با هم سردند!

2
پیرزن تقریبا از پشت سر من در حال عبوره که میگه: خواهش میکنم آدامس بخرید. به خاطر خدا... این تنها راه درآمدمه... حتی نمی تونم روم رو برگردونم و دوباره ببینمش..
میدونی اگر دل های آدما به هم چسبندگی داشته باشه، انقدر بی روح کنار هم نمی ایستند، انقدر اخم و اعصاب خوردی و بی توجهی و بددهنی نیست. این رو مایی که تهران زندگی نمیکنیم میفهمیم.

3
همین پارسال بود؛ دیدم یه پیرزن  که به زور سر پا است و نفس نفس زنان راه می ره، تووی مترو داره دستفروشی میکنه، اشک توو چشمام جمع و شد و تا چند وقت حالم بد بود. نمیدونم حالا خوشحال باشم که یه حسی تووی من زده ست که هم نوعش رو دوست داره یا از اینکه هیچ کاری از دستم برنمیاد از خودم متنفر شم.
باید یه فکر اساسی کرد. شهر شده مثل جنازه ای که تووی آب افتاده و با وزنه هایی که بهش آویزونه، هر روز از سطح فاصله میگره و به سمت تاریکی سقوط میکنه. این رو ماهایی که تهران زندگی نمیکنیم میفهمیم.

4
همه پیرزن رو نگاه کردند و کسی آدامس نخرید.. پیرزن در انبوده سردی گم شد.

اسفند 96، تهران.

پ.ن
چقدر بد که سالی چند بار هم مترو سوار شدن، حال آدم رو بد کنه.

مبتلا
۰۳ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۵۷ ۰ نظر