حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۱۴ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۲۶ آبان ۹۴ ، ۲۳:۲۹

بسم رب الرفیق


 یَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا
  إِنَّا کُنَّا خَاطِئِینَ *

اى پدر، براى گناهان ما آمرزش خواه
که ما خطاکار بوده ایم



*. یوسف،97

مبتلا
۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۴:۱۵ ۰ نظر

بسم رب الرفیق



کاش با همین چشم بستن ها، همین رویاهای کوچیک، همین «تو» هایی که همیشه نقش اولند، همین لحظه های گرم بودنت و همین نسیمی که تا استخوان مرا نیش میزند، همه چیز درست میشد‬؛ ولی انگار همین چشم باز کردن ها، همین کابوس های همیشگی، همین بی تو بودن ها، مرا فلج کرده...‬


پ.ن
15 بهمن 93
در ادامه ی گردگیری پیش نویس ها
مبتلا
۲۰ آبان ۹۴ ، ۲۳:۱۰ ۰ نظر

بسم رب الرفی



خونۀ قبلیمون موریانه داشت؛ موجودات ریز سیری ناپذیر که به هیچ صراطی مستقیم نمیشن. روزها میگذره و بی اینکه شما بفهمید و بخواین عکس العملی از خودتون نشون بدین، این دردسر های کوچولو بدون هیچ سر و صدا و الم شنگه و نمود خارجی، هرچیزی که سر راهشون باشه رو از درون میخورن.
از بیرون که نگاه میکنی همه چیز سر جاش شیک و صحیح و سالمه؛ ولی کافیه که یکی از وسایل رو یه  لمس کوچیک بکنین و همه چی پودر بشه و بریزه روی زمین.
نمیدونم چی بیشتر آدم رو آزار میده اینکه تووی یه لحظه تمام داشته هاش جلوی چشمش نیست میشه یا اینکه میفهمه این همه مدت که فکر میکرده همه چیز صحیح و سالمه همه چیز از درون فاسد و نابود شده بوده.
مثل لباس پشمی که پشت و رو پوشیده باشی، گرمت نمیکنه؛ نه میشه گفت هست، نه میشه گفت نیست. ینی دارایی هایی که به ظاهر، دارایی و در واقع نداری هستن.

پ.ن
خاک خوردۀ اسفند 93

مبتلا
۲۰ آبان ۹۴ ، ۰۰:۱۸ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

یتیم خسته که از پای برکند خارش؟


مبتلا
۱۸ آبان ۹۴ ، ۲۳:۴۴ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

ببین پسرم!
ایده های خوبی توی ذهنت هست، اما خیلی گنگ بیانش میکنی. من احساس میکنم بیشتر از اینکه مشکل بیان داشته باشی، خیال میکنی گنگ نگاشتن، خودش نوعی حُسن محسوب میشه.

قدرت قلم، در توان نویسنده در گیج کننده نگاشتن نیست! بلکه قلمی قوی هست که بتونه کاملاً ما فی الضمیر نویسنده رو نمایان کنه.
 این اشکال، به شکل عام توی تمام نوشته هات به چشم میخوره؛ اما کم و زیاد داره و نمی دونم ریشه ش چیه.
قوی ترین خطیب ها، ایضاً نویسنده ها، ایضاً شعراء و حتی ایضاً نقاش ها و تصویرگرها اونهایی هستند که بهتر میتونند منظورشون رو برسونند.
منظور و مراد کسی که میخواد مطلبی رو برسونه، حتی اگر درونش یه حالت معما گونه داره (مثل گنگی های شیرینی که درون بعضی عکسها هست، یا ایهام های درون اشعار و امثال ذلک) نباید اونقدر معنا رو دور و قایم نگه داشته باشه که اصلا نشه بهش دسترسی پیدا کرد.
الفاظ باید به قول فلانی: ...(!) و لیسیده به مراد و مقصود اشاره کنند.{منظور گوینده صاف و پوست کنده بود!}

هذا بیانٌ للناس!
این تعریفیه که خدا از قرآنش داره؛ یعنی قرآن برای همه قابل استفاده است.

جسارت نشه؛ المؤمن مرآة المؤمن؛ گرچه من آینۀ مکدّرم!



پ.ن
کاری به نقد خوبی که کردی ندارم، ازت بخاطر مهم بودن خیلی چیزا برات، ممنونم.
پ.ن.2
منتفد سنّش زیاد نیست! گول "پسرم" ش رو نخورید! :)

مبتلا
۱۷ آبان ۹۴ ، ۱۴:۰۱ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

خب بگذر! مگه بقیه چیکار میکنن؟! راحت از کنارش رد شو؛ مثل هزار تا چیز دیگه ای که برات اهمیتی نداره؛ مثل ایستگاه اتوبوس؛ مثل یه پوستر زیبای تبلیغاتی؛ مثل ویترین پر زرق و برق مغازه ها. مگه اتفاقی میفته؟!
همین بی تفاوت ردنشدن هاست که بعدا اسمش رو میذاری... (هرچی!). همین لحظه ای ایستادن ها و تغییر مسیر هاست که تورو تغییر میده؛ همین حس های ناشناخته است که تورو درگیر میکنه.
در به در این جاذبه ی ناکجا آبادی شدم؛ انگار که از ابتدا ما دو قطب نا هم نام بودیم که سالها به سمت هم کشیده میشدیم، بدون اینکه خبر داشته باشیم.


پ.ن
همی گذشت و نظر کردمش به گوشه ی چشم
که یک نظر بربایم، مرا ز من بربود ..
پ.ن.2
خیلی وقت بود داشت خاک میخورد. گفتم یه جا بچپونمش تا فراموشی نبردتش!

مبتلا
۱۷ آبان ۹۴ ، ۰۰:۳۳ ۰ نظر

بسم رب الرفیق



وقتی به برادر کوچیکت قول میدی که میبریش پارک. یه «پارک رفتن» گوشه دلش کنار میذاره. میره و میاد میگه: «بریم پارک؟!» تو هم هربار با یه بهانه ای میپیچونیش! ولی ول کن که نیست؛ داری مطالعه میکنی میاد بالای سرت و سرش رو خم میکنه جلو صورتت ـ میدونه که وقت مطالعه نباید سر و صدا کنه ـ از اون لبخندهای شیطانیش تحویلت میده که یک وقت فکر نکنی یادش رفته که...آره!!
نه که بخوای کم اهمیت جلوه بدیش و سرسری  از کنارش رد بشی و بهش توجه نکنی، نه؛ ولی گاهی وقتا که زندگیت پیچ میخوره یادت میره که برادر بودن یه تکیه گاه بزرگ و پر از آرامشه که تو داری خدشه دارش میکنی.
اگه با لبخند و «داداشی» و قربون صدقه کارش رو پیش نبره، متوسل به زور میشه!! اخماش رو میکنه توو هم و خون جلو چشماش رو میگیره و تو باید آمادۀ هر پیشامدی باشی!!  دور خیز میکنi با لگد میاد توو پهلووت!! موهات رو میکشه؛ از سر و کولت بالا میره؛ و در آخر که خسته میشه میزنه زیر گریه! «خیلی بدی! خودت اونروزی قول دادی!»
روزنۀ آخر همیشه پدر و مادرن؛ اگه تا اینجا دلت براش کباب نشده باشه و بی رحمی ازت چکّه کنه، میره پیش مامان بابا: « قول داده بود که منو میبره پارک ولی هی منو نمیبره! همش با دوستاش میرن بیرون ولی منو نمیبره پارک».
فکر نکنم لزومی به ادامه داستان باشه!! :(


پ.ن
اسم پست این بود: "عزادار، گریه کن، سینه زن" فتأمّل!
پ.ن.2
به خودم: وقتی لیاقت اسمی رو پیدا کردی، گند نزن!


مبتلا
۱۲ آبان ۹۴ ، ۰۰:۵۲ ۰ نظر

بسم رب الرفیق






پ.ن
امیر عظیمی

مبتلا
۱۱ آبان ۹۴ ، ۲۳:۱۶ ۰ نظر

بسم رب الرفیق




فَلَمّا نَظَرنَ النِساءُ إلی الجَواد مخزیا وَ السَّرجُ عَلَیهِ ملویّا...


10 محرم الحرام 1437

مبتلا
۰۲ آبان ۹۴ ، ۱۷:۰۲ ۰ نظر