حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

بسم رب الرفیق




از وصل تو گر نیست نصیبم عجبی نیست
هم ظلمت و هم نور به یکجا نتوان دید
عبدالله الفت


مبتلا
۲۷ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۳۴ ۰ نظر

بسم رب الرفیق


عکس:حسن الماسی

تووی همچین روز شلوغی تنها چیزی که نمیخوای اینه که دوتا از بچه های کلاس اول بیان و پای چشم یکی کبود باشه؛ این یعنی دردسر!
داشتن بازی میکردن که چوب دومینو از دست کیوان رها میشه و میخوره پای چشم محمد.موندم جواب خانواده اش رو چی بدم (بس که روی پسرشون حساس اند) میدوم میرم یه پلاستیک یخ میارم و میگذارم روی ورم صورتش و دست کیوان رو میگیرم و میبرم دم دفتر.
این بار دیگه نمیتونم با یه عذرخواهی ببخشمش؛ آخه دفعه ی اول دومش نیست، نمیشه که هر روز یه بلایی سر یکی بیاره و بعدش هم قسر در بره. بهش میگم: تو بگو من جواب پدر و مادرش رو چی بدم؟ کلاس نمیری تا یه جواب پیدا کنی.

معلم کلاس سوم نیومده و این زنگ مجبورم برم سر کلاس سومی ها. یک ربع از کلاس گذشته، یاد کیوان میفتم، دلم طاقت نمیاره، میام از کلاس بیرون که کیوان رو ببرمش سر کلاسش؛ آقای محبی(معاون مدرسه) از پشت سر صدام میکنه، یه لبخند شیرین و امیدوار کننده روی لبشه. میگم چیه شارژی حاجی؟ میگه یه دقیقه وایسا تا بهت بگم:

داشتم میرفتم نمازخونه که دیدم کیوان پای دفتر وایساده؛ سرش رو انداخته بود پایین و با دستاش به دیوار تکیه داده بود. گفتم حتما یه چیزی شده که این پسره انقد آروم شده، گفتم چیشده کیوان و داستان رو برام تعریف کرد. به شوخی گفتم خب من به آقای رستگار که چیزی نمیتونم بگم ولی اگه میخوای دارم میرم نمازخونه به خدا یه چیزی بگم! گفت: « آقا، به خدا بگین ثم تاب علیهم!*» منم موندم چی بگم، رفتم نمازخونه. توو سجده بعد نمازم بودم که یاد حرف کیوان افتادم، گفتم حالا یه چیزی گفته این بچه، چیزی از ما که کم نمیشه، گفتم: ثم تاب علیهم! سرم رو که از سجده برداشتم، دیدم شما از کلاس اومدی بیرون و رفتی سمت کیوان!
خشکم زده، نمیدونم چی بگم یا چیکار کنم. پرت میشم توو شش ماه پیش:
«امسال من باب اینکه به کچل میگن زلفلی، ما رو هم  معلم قرآن کلاس اولی ها گذاشتن. خب اون اوایل که هنوز حروف الفبا رو بلد نبودن، بعد که یاد گرفتن، کم کم شروع کردیم به خوندن عبارت های تقطیع شده و کوچک قرآن تا رسیدیم به این عبارت: «...ثم تاب علیهم...» مونده بودم که به بچه های به این کوچیکی چطور معنی این آیه رو بفهمونم، گفتم بچه ها دیدین وقتی یه کار بد یا یه شیطونی میکنین، مادرتون ناراحت میشه و بهتون کم محلی میکنه و باهاتون حرف نمیزنه، شما پشیمون میشین، ولی روتون نمیشه که به مادرتون چیزی بگین بعد مادرتون خودش میاد و بغلتون میکنه و از دلتون در میاره و شما هم میگین مامان ببخشید؛ خدا هم همینطوره؛ هروقت که کار بدی کردین و پشیمون شدین، خدا شما رو میبخشه.»

نگاهم رو برمیگردونم سمت کیوان، هنوز سرش پایینه.

*.توبه/118


مبتلا
۲۶ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۵۵ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

گاهی ناله‌ای بزنید بگویید "هو".
ما هم از ناله‌های شما بهره‌مند می‌شویم. بگویید "آه"،{شاید} سوز دل شما، به خرمن هستی ما هم گرفت... به قول شاعر: «طی شود جادۀ صدساله به "آهی"، گاهی...»
آه خوب است. آه فقط برای خالی کردن قلب از عقده نیست؛ بلکه گاهی به دیگران نفع می‌رساند. نفَس می‌زنی "آه" و دیگری گره‌اش باز می‌شود!
قرآن می گوید: "إنّ إبراهیمَ لَأَوّاهٌ حَلِیمٌ؛ ابراهیم واقعاً خیلی خداترس و بردبار بود."
علامۀ طباطبایی رضوان الله تعالی علیه در المیزان می‌گوید: "و أوّاه کسى را گویند که از ترس خدا و به طمع و امید به خیرات او، خیلى آه بکشد."
(المیزان/ج9/ص542).


پ.ن
یک حدیث کوتاه:
«قال ابوعبدالله علیه السلام: إنَّ "آه!" اسمٌ مِن أسماءِ اللهِ عزَّوَجلّ! فمَن قالَ: "آه!" فقد استغاث بالله تبارک و تعالی.»
«امام صادق علیه السلام فرمودند: "آه"، نامی از نام‌های خداوند است؛ پس هرکس که «آه» بکشد، در حقیقت به خداوند تبارک و تعالی استغاثه و طلب نیاز کرده است...»
(بحارالأنوار، ج90، ص393؛ معانی‌الأخبار، ص354.)



مبتلا
۱۰ خرداد ۹۴ ، ۰۲:۴۱ ۰ نظر