حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

بسم رب الرفیق



دلم گرفت.
این چند سالی که از خودم ناامیدم و سخت درجا میزنم، هنوزم از من نا امید نشدی، هر روز به یه بهانه ای میای سمتم؛ چرا؟ مگه به تو چی میرسه؟ کی میخوای از من دل بکنی؟ خسته نشدی؟ من از خودم بدم اومده، تو چرا از من بدت نمیاد؟!
آخه تا کی میخوای به این کارات ادامه بدی؟ بابا مهربونی هم حدی داره.چند بار باید زیر قولام بزنم که بفهمی من بدردت نمیخورم؟ فقط دنبال یه بهانه میگردی که هی منو ببخشی و باهام آشتی کنی! بعضی روزا روم نمیشه اصلا بهت نگات کنم... این خوبی های تو منو جسور کرده، پر رو شدم.
همین کارهارو کردی که پرنس اینجوری شد دیگه، حالا خوب شد؟! من که میدونستم محبت بیش از حد این عواقب رو هم داره، ما همه تووی یه دریاییم که تا نیفتیم ازش بیرون نمیفهمیم آب چی هست. گیج شدم خیلی، اصلا فکرش رو هم نمیکردم یه روز اینجوری بشه، اصلا انگار  یکی دیگه شده. هرچی باهاش حرف زدم فایده ای نداشت. یه جوری حرف میزنه که انگار تو از اول وجود نداشتی! یا اگر هم داشتی موجب رنجش و اذیتش شدی!! باورت میشه؟!
یادت میاد یه روز گفتی اگر یکی از شما پیش من بیاد و چیزی از من بخواد، شرمم میاد که دست رد بهش بزنم؟ من یادم بود -و خیلی چیزهای دیگه - بهش گفتم  همچین کسی مگه میتونه تورو برنجونه؟ گفت: این حرفا مثه قصه هاییه که بینهایت تکرار شده!
آره، دلم گرفت، دلم شکست. طاقت اینکه کسی به تو بد بگه رو ندارم. تو خوب ترین من بودی همیشه. ولی آخه چرا پرنس؛ ماه تر از اون که کسی نبود.
دیگه خودت میدونی، از من دیگه کاری ساخته نیست، باید خودت یه کاری بکنی. شایدم باید بذاری تا زمان سر عقلش بیاره. طاقت دوری جفتتون رو ندارم. یه کاری بکن، حیفه بعد این همه سال رفاقت و دوستی بین ما سه تا فاصله بیفته.

پ.ن
وَ بِالْغَافِلِینَ عَنْ ذِکْرِهِ رَحِیمٌ رَءُوفٌ وَ بِجَذْبِهِمْ إِلَى بَابِهِ وَدُودٌ عَطُوفٌ‏
و به آنان که از یاد تو غافلند هم رءوف و مهربان هستى و با عاطفه و لطف و جاذبه محبت، آنها را نیز به درگاهت می ‏کشانى.

مناجات مریدین


مبتلا
۳۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۵۶ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۰۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۴۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۰۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۱۳