حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۱۵ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

بسم رب الرفیق

نمک

فکر کنم دوران دبیرستان بود که دبیرمون تعریف میکرد: میومدن یه ظرف غذای امام حسین میگرفتن ـ فرض کنید که قیمه ـ و بعد برنج این رو آسیاب میکردن و در طول سال هر غذایی که درست میکردند، یک کمی از این برنج رو میریختن توی غذاشون.
چند سال پیش یه کتابی میخوندم که نویسنده ـ خدا رحتمشون کنه ـ هر فصلی رو که میخواست شروع کنه، با چند خط روضه مختصر شروع میکرد؛ این که نویسنده نورانیت کتاب رو منوط به همین چند خط میدونست و نثر خودش رو محلی از اعراب نمیدونست، برام جای تعجب داشت.
سفره ای که این دهه پهن شد، انقدر وسیع بود که پرش به وب منم بگیره و ما هم بتونیم ده دوازده پستی دش کنیم؛ و همین، نمک یه سال وب رو تامین میکنه که اگر نکنه  ول معطلم!


پ.ن
الحمدالله

مبتلا
۱۶ آبان ۹۳ ، ۰۹:۴۰ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

بلندمرتبه شاهی

زِ صدرِ زین افتاد...

مبتلا
۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۶:۰۰ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

طاوع میکند از مغرب آفتاب

صدای شیهه ی اسب آمد، همه از خیمه ها بیرون، اما...
ـ روضه خوان ـ امام زمان علیه السلام :...خَرجن مِن الخدور، ناشِراتِ الشُّعور، علی الخُدود لاطِمات، و لِلوجوهِ سافِرات ، و بالعویل داعیات، و بعد العزّ مذلّلات، و الی مصرع الحسین، مبادرات...


مبتلا
۱۳ آبان ۹۳ ، ۰۹:۲۱ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

علم افتاد

ناله ی ادرک اخا از علقمه آمد، پدر سوی شریعه روان،طفلان مضطرب، عمو دیر کرده است...
مردی از دور می آید، پدر است، اما عمو؟ حرفی نمیزند، سرش پایین، عمود خیمه ی عمو را...
عمه دلش لرزید...

مبتلا
۱۳ آبان ۹۳ ، ۰۱:۱۳ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

علی، عَلَی الدُّنیا

السلام علیک یا علی اکبر علیه السلام...

بالای سر علی رسید؛ باورش سخت بود، تا ساعتی پیش اشبه الناس به پیغمبر بود، حالا...

سخت است پدر تکه های جگرش را ببرد...


پ.ن
علی عَلَی الدُّنیا بَعدَکَ العَفا؛ علی بعد از تو نابود باد این دنیا

مبتلا
۱۱ آبان ۹۳ ، ۰۲:۳۶ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

آب
چادر خیمه ی مشک ها را که کنار زد، دید بچه ها از عطش شکمشان را روی خاک نمناک میکشند؛ طاقت نیاورد، راهی شریعه شد...

از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا


پ.ن
آب را از شب هفتم بر آل طه بستند؛ به روایتی امشب حضرت ابوالفضل  و به روایتی حضرت علی اکبر علیهم السلام، آخرین آب آور خیمه گاه شدند.

مبتلا
۰۹ آبان ۹۳ ، ۲۳:۳۳ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

آخرین سرباز

السلام علی الرضیع الصغیر


ناله ی «هَل مِن ذابٍّ یَذُبُّ...» پدر را که شنید، دلش تاب نیاورد..

وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را
شاهی که شکسته‌ست مصیبت کمرش را

پروانه به هم ریخته گهواره خود را
تا باز کند از پر قنداق، پرش را

تلخ است پدر گریه کند، طفل بخندد
سخت است که پنهان بکند چشم ترش را

مبتلا
۰۹ آبان ۹۳ ، ۱۸:۱۸ ۰ نظر

بسم رب الرفیق


هذا یوم الجمعه..(25)


غلام ترکی بود؛ روی زمین که افتاد،استغاثه کرد و امام رو طلبید؛ چشماش بسته بود،حس کرد صورتش گرم شده، چشماش رو  که باز کرد، امام صورتش رو به صورت غلام گذاشته بود؛ لبخندی زد و جان سپرد...

پ.ن
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
6 محرم الحرام 1436


مبتلا
۰۹ آبان ۹۳ ، ۰۰:۰۰ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

یادگار برادر

السلام علیک یا قاسم بن الحسن


قدش نه به قامت عمو میرسید نه به رکاب اسب! اینبار عمو خم شد؛ دست هاش رو دور گردن عمو حلقه کرد و هر دو گریه کردند تا جایی که از حال رفتند...

بر فرس تندرو هرکه تو را دید، گفت
برگ گل سرخ را، باد کجا می برد

مبتلا
۰۸ آبان ۹۳ ، ۲۳:۳۲ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

طاقت ندارم این همه تنها ببینمت

السلام علیک یا عبدالله بن حسن علیه السلام

مرد که باشی، فرقی نمی کند کودکی یا بزرگ، ایستادن تو را آزار میدهد...

از درد تو تمام تنم تیر می کشد
وقتی کسی به روی تو شمشیر می کشد

طاقت ندارم این همه تنها ببینمت
وقتی که چلّه چلّه کمان، تیر می کشد

این بغض جان ستان که تو بی کس ترین شدی
پای مرا به بازی تقدیر می کشد



مبتلا
۰۷ آبان ۹۳ ، ۲۲:۴۷ ۰ نظر