حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

بسم رب الرفیق
تمام لذت عمرم

الحمد الله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمؤمنین و الأئمة المعصومین علیهم السلام



پ.ن
تمام لذت عمرم در این است
که مولایم امیرالمؤمنین است

مبتلا
۲۲ مهر ۹۳ ، ۰۰:۳۷ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۱۴ مهر ۹۳ ، ۲۳:۵۷

بسم رب الرفیق

گوشی برای شنیدن، چشمی برای انتظار و دلی برای تنگ شدن، برایت کنار گذاشته ام...


مبتلا
۱۴ مهر ۹۳ ، ۰۱:۰۵ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

No Signal

قبلا هم شده بود که گاهی هی میپرید، بعد دوباره با هزارتا سلام و صلوات میومد یا مثلا وسط صحبت یه دفه قطع میشد و دست آدم رو میذاشت توو پوست گردو ـ خیر سرش ازین آخرین سیستماش هم هست ـ چند وقتی بود توو فکرش بودم که برم بدم درستش کنند ولی خب انقد کار و بار هست که دیگه نوبت به این نمیرسه.
اما این ضربه آخری کار خودش رو کرد؛ همش هم تقصیر این پسره ی شوتِ؛ آخه من نمیدونم این بچه مشکلش چیه که نمیتونه صاف راه بره؛ از شانس گند ما هم که اددی باید بیفته رو سرامیک کف و الفاتحه.
اولش خیال میکردم، مشکل از خونمونه، ینی توو خونه آنتن نمیده؛ بعد خیلی اتفاقی یک از این دکلای آنتن سر راهم دیدم، باهاش رفتم دم دکل. اینو به دکل نشون دادم، دکلم به این! هرچی خواهش و التماس که آقا این دکله ها!! انگار نه انگار که اصلا چیزی دیده، پاک ما رو سکه ی یه پول کرد و روی حرف خودش وایساد: "No Service"
گوشیی هم که آنتن نده دیگه گوشی نیست، آهن پارس!

مبتلا
۱۱ مهر ۹۳ ، ۲۲:۳۵ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

اشکو؛..اَضِجُّ؛..اَبکی...

پ.ن
هَیْهاتَ ما ذلِکَ الظَّنُ بِکَ

مبتلا
۰۳ مهر ۹۳ ، ۲۳:۰۲ ۰ نظر

بسم رب الرفیق
با کریمان

در حریم حضرت خورشید، جای ذره نیست
از حضور خود در این درگاه حیرت می کنم
قنوت نماز مغرب بود؛
چی میشد اگر خدا ما رو همونجا توو شهر خودمون قبل از اومدن، یا بعدش توو ایستگاه راه آهن، یا توی قطار، یا اصلا ما رو این همه راه می آورد و  همینجا پشت همین در، بدون اینکه حتی یه قدم پامون رو تووی حرم بذاریم، جونمون رو میگرفت؟!

تا نگاهم می کنند آیینه ها از هر طرف
شرم از آیینه و قرآن و عترت می کنم

ایستاده روبروی ضریح؛

انگار که شما محدود شدید ـ نعوذم بالله ـ به این چهار چوب نقره ای، وگرنه که کسی صداش رو جلوی شما بلند نمیکرد، کسی دیگری رو هُل نمیداد، پیرمرد نفسش نمیگرفت، بچه ای از شدت فشار نمیزد زیر گریه و کسی با صلوات گفتن های بی جا و بی موقع حواس و حال دیگران رو برهم نمیزد!


یک سلامم را اگر پاسخ بگویی، می روم
لذتش را با تمام شهر، قسمت می کنم

السلام علیکِ صحن انقلاب؛
فرمودند هروقت شما یاد ما بیفتید، همانا ما زودتر یاد شما بودیم! چه چیزی بالاتر از اینکه امامت به یادت باشه..

نیست گاهی، هیچ راهی، جزبه شاهی رو زدن
با غمی سنگین رسیدن پیش او زانو زدن
سر به زیر میون درد دلها؛
این بار نیومدم که چیزی بهم اضافه کنند، نیومدم که چیزی بهم بدن؛ اینبار اومدم که بگیرن! هرچیزی که هست و نیست، آتیش بزنند به هرچی که هست و نباید میبود؛ منِ من رو.

آنقدر کریمی که بدهکار تو کم نیست

آنقدر کریمی که طلبکار زیاد است

رو به گنبد، باب الجواد؛
ما مثه باطری میمونیم، هی دم به دقیقه شارژ و دِشارژ میشیم؛  منم که ازین باطری داغونای پرمصرفِ بی فایده؛ زود به زود میارنم اینجا شارژم میکنند. کرمشون رو شکر.

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته ی این ایل و تبارم، چه کنم؟!
کاش میشد با این بغض زیارت آخر یجوری کنار اومد...

پ.ن
..کارها دشوار نیست.

مبتلا
۰۲ مهر ۹۳ ، ۲۰:۱۰ ۰ نظر