حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۱۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

بسم رب الرفیق

شیرین یا تلخ

بچه که بودم اصلا روم نمیشد که بگم؛ یه جورایی انگار چیز زشتی بود. بعد هم که بزرگتر شدیم وضعیت بدتر شد! این قضیه بقیه رو یاد بدبختی و فلاکت و روزهای تلخ زندگیشون می انداخت.
بعضیا یه جوری آدم رو نگاه میکنن که انگار همه چی زیر سر منه و به میمنت و مبارکی تولد من فلک زده بوده که این روز رو شروع مدارس قرار دادند!
والا! از هرکی بپرسی، دوران تحصیلش یکی از شیرین ترین و پر خاطره ترین دوران زندگیشه؛ اِلا اینکه درباره یک مهر باهاش صحبت کنی! اصلا داغون میشه میریزه بهم. نمیدونم چه سرّیه که خداوند در این روز میمون و مبارک قرار داده!

اما من که به شخصه با این روز ارتباط خوبی برقرار میکنم و بنظرم فرقی نمیکنه که چه روز و چه ماه و چه سالی وارد این داستان طول و دراز میشی و از اونطرف هم فرقی نمیکنه که توو چه روز و ماه و سالی داستانت تموم میشه؛ هرچی هست این وسطه.
آهان تا یادم نرفته اینم بگم: دوتا مبحثه خیلی خیلی دقیق و فلسفی هست که من سالیانه درازیه در برخورد دیگران با روز تولدم، باهاش درگیرم:
1_ اه! روز دیگه ای نبود به دنیا بیای؟؟ (!)
2_ ای بابا! چقدر بدشانسی تو؛ اگه یه روز زودتر به دنیا میومدی یه سال جلوتر بودی(!!)
خدا رو شکر آشنا و غریبه هم نداره، همه از دم لطف دارن به ما.


پ.ن.1
اگر فکر کردین که این پست به این خاطر هست که بهم تولدم رو تبریک بگید، سخت در اشتباهید!!
پ.ن.2
مشهد جای همگی پُر؛ احتمالا پستی دربارش میذارم. اطاعت امر کردیم و جای دوستان به نماز ایستادیم.

مبتلا
۳۱ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۴۹ ۰ نظر

بسم رب الرفیق


چیه میرن تالار میگیرن، کلی هزینه میکنند، دو ساعت میان ملت کنار هم میشینند یه چیزی میخورن و چهار کلوم اختلاط و کف و... بعدش یاعلی مدد! این رفیقم چیز جالبی میگفت: با یه قوطی کبریت صاف و صوف میان، بعد همون تعداد میرن پشت یه میز میشینن، بعد تموم شدن مراسم هم همین قوطی برمیگردند خونه شون. ( این تشبیه و خلاقیت جای بسی تقدیر داشت!)
قدیما خوب بود؛ عروسیا تووی خوونه ها بود (نه که ما قدیما بودیم!!) از چند روز قبل همه جمع میشدند کنار هم میگفتن میخندیدن، کمک میکردن، دست به دست هم میدادن تا عروس دوماد برن خونه ی بخت. این بنده خدایی که از آشپزخونه اومده بود وقتی مراسم رو دید کلی حال کرد، بعدشم یه داستان جالب از شب عروسیش تعریف کرد که مردونه رو انداخته بودن بالا پشت بوم و وسط عروسی یه دفه بارون میگیره و طبقه پایین هم خانوما بودن، یه وضعی به پا میشه؛ میگفت از شیرین ترین خاطراتم همین شب عروسیه، دم شما گرم؛ اگر خونه ها کوچیک نبود منم دلم میخواست عروسی بچه هام رو توو خونه بگیرم؛ حیف.

پ.ن
چقدر این شب ها قشنگ بود که رفیقای دوماد ،جای برادر نداشته اش، دورش رو گرفتن .


مبتلا
۲۵ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۰۸ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

دارن هولت میدن، به زور، هرطور که میشه؛ وقتش که برسه همینطوریه، هیشکی نمیتونه جلوش رو بگیره، نه دوست، نه خانواده، نه آمریکای جنایتکار!
خوشحالم که این روزها به سمت و سویی پیش میره که سال ها پیش پر بود از دلهره و نگرانی، شاید و اگر های فراوون، کلافگی ها و دل زدگی های بیشمار و الان همه چیز بوی امید گرفته. 
دلم تنگ میشه همونطوری که همین الان هست؛ اتاق های کنار هم، با هزاران خاطره قد و نیم قد؛ شب های بی خوابیی که با گام های پاورچین پاورچین به سمت اتاق بغلی و آروم با ناخن به در زدن شروع میشد و به نماز جماعت صبح ختم. پخت و طبخ غذای سرآشپز به دست گروه آشپزان غذب اوقلی (درست نوشتم؟!) با سالاد فراوون. شب های امتحان بی استرس! با آرامش خوابیدن تا نیم ساعت مونده به امتحان و بعد... (از این جا به بعدش قابل تعریف نیست!) که آخرش به نمره های خوب تو و رنگ آمیزی برگه های امتخانی من می انجامید!
دوست دارم دوباره حتی برای چند روز هم که شده قید همه چیز رو بزنیم و برگردیم به همون اتاق کوچیک با پنجره ای رو به حیاط، انبوه کتاب های روی هم چیده شده کنار اتاق، قوری روی تاقچه، پارچه پرده ای که روی میز ماه ها انتظار نصب میکشید. دوست دارم برگردم به یکی از شب های بهاری انتهای سال که شال سبزم رو دورم پیچیدم و تووی حیاط قدم میزنم، و به کوهی نگاه میکنم که تمام امیدهای من در اون خلاصه شده، برمیگردم و میبینم تو داری قرآن میخونی، بدون صوت با صدایی آهسته، دکلمه وار؛ چه لذت بی حد و حصری.
بگذریم؛ کی فکر این روزها رو میکرد، خیلی سریع زندگی هامون مسیرهای خودشون رو کشیدن؛ خوشحالم که تووی این بالا و پایینیه زندگی وقتی یه روز سرم رو بلند میکنم و گذشته رو میبینم، در نقطه ای بلند اسم من مماس با اسم تو بوده.

پ.ن
کامل شدن نیمی از دینت، مبارک.


مبتلا
۲۳ شهریور ۹۳ ، ۰۲:۳۹ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

هذا یوم الجمعه...(24)

در همین سالی که روزهای آخرش را سپری می کنند، فیلمی ساختند در مورد زندگی یکی از پیامبران الهی؛ فیلمی به شدت سخیف و پست. که به غیر از تخیلات و افسانه پردازی این فیلم، پا رو فراتر از اینها گذاشته شده بود و عصمت انبیاء بالکل زیر سوال رفته بود و وحی هم که... یکی از حرف هایی که این فیلم بیان میکرد این بود که پیامبر هم مثل تمام مردم میتونه خطا و اشتباه کنه و تصمیم غلط بگیره.
البته از سینمای رو به تباهی و غرق در دنیا، بیش از این توقع نمی رفت.
این روزها پیش این و اون که میشینی، یا افراد اصلا توو این وادیا نیستن یا اگرم هستن درگیر مسائلی هستند که آدم شرم میکنه اصلا حرفش رو بزنه؛ انگار شما ظهور میکنید که تورم رو بیارید پایین؛ یا قیمت سیب زمینی و پیاز رو ثابت بکنید یا گمرک رو بردارید، یا حتی حقوق کارمندا رو ببرید بالا! _ نه اینکه شما اگر ظهور کنید، همه چیزی سر جای خودش قرار نمیگیره و عدالت گسترده نمیشه، نه؛ ولی آیا هدف ظهور همینه؟ _
سوالاتی که برای من ایجاد شده اینه که آیا با این طرز تفکر و با این نگاه، در چند دهه ی بعد ما به پاراگراف اول نمیرسیم؟! و دقیقا چیزی که امروز ازش در تعجبیم به سر جامعه منتظرمون نمیاد؟! اصن جامعه ی منتظری که ازش دم میزنیم، دقیقا منتظر کی و چی هست؟؟! و اینکه چرا مردم خودمون رو انقدر سطحی متوجه امام زمانمون کنیم، که امام خودش رو مساوی دنیای خودش ببینه؟! مگر نه اینکه امام زمان چون چشمه ایه که باید ازش سیراب بشیم؟ سیراب از چی؟؟؟


مبتلا
۲۱ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۰۱ ۰ نظر

بسم رب الرفیق
ای کاش مرا می ساختند

پدرم عصبانی بود؛ اینجور چیزها حالش رو بد میکنه؛ طاقت اینطور برخوردها رو نداره. به اون آقایی که بویی از خیلی چزها نبرده بود میگفت: ما اینجوری نیستیم، اصلا نمیتونیم درک کنیم اینجور حرف ها و کارها رو. آخه چرا؟
چند روز بعدش رفیقم گفت: بعضیا روحیاتشون خیلی خاصه، یجور لطافت دارند، نمیتونن فرمشون رو حالت به حالت تغییر بدن، اون روز نباید پدرت با اون آقایی که بویی از خیلی چیزها نبرده بود اونقدر صاف برخورد میکرد؛ با اینجور آدم ها باید مثل خودشون بود.
من آدم این روزها نیستم، برای این حرف ها ساخته نشدم. میگن یه شب چنتا دزد زدن به خزانه شاه؛ داشتن طلا و جواهرات رو برمیداشتن که رئیس دزدها به یه کیسه برخورد که تووی تاریکی مشخص نبود تووش چیه، در کیسه رو باز کرد و جسم سختی رو در آورد وقتی بهش زبون زد فهمید سنگ نمک! به همه ی نوچه هاش گفت هرچی برداشتید بزارید سرجاش، ما از این جا میریم. حرف حرف رئیس بود، همه برگشتند. فردا شاه  اومد و وضعیت خزانه رو دید و تعجب کرد که چی شده که دزد به خزانه زده ولی سکه ای از اون کم نشده. فرستاد جارچی ها رو به شهر که ای مردم هرکس چنین کاری کرده در امان پادشاهه، فقط بیاد و خودش رو معرفی کنه؛ دزد پیش پادشاه رفت و پادشاه علت رو جویا شد، رئیس دزدها گفت اون شب من نمک شمارو خوردم، و نمیتونستم از کسی دزدی کنم که نمکش رو خوردم.
بعضی چیزا توو پوست و خون آدمه، نمیتونه کاریش کنه ربطی هم نداره که آدم خوبی هستی یا بد  _ این داستان وجهه خوب قضیه بود _ شن و ماسه رو میشه از هم جدا کرد ولی آب و نمک رو به این راحتی ها نه.
+
عزیز من این حرف ها نشدنیه، توو کت ما نمیره؛ داستان من یکی فرق میکنه؛ آخه این چه توقعاتیه که تو داری؟! من میگم نره تو میگی بدوش! اصلا من این چیزها رو نمیفهمم، درک نمیکنم. برای من این شروع ها پایان نداره! اگر شدنی بود سال ها پیش، قبل تر از تو، قبل تر از فهمیدن صدای خودم اتفاق می افتاد.
گاهی دوست دارم آقایی که بویی از خیلی چیزها نبرده باشم! ساده، راحت، بیخیال همه چیز؛ مثل خیلی پنجره ها، مگه همه ی پنجره ها باز میشن؟! گناه من که به روی تو باز شده ام چیه؟!

پ.ن
من از آغاز در خاکم نمی از عشق می دیدم
مرا میساختند ای کاش از آب و گلی دیگر

مبتلا
۲۰ شهریور ۹۳ ، ۰۲:۲۴ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

سادگی مثل لبخند، لبخند مادرم؛ گره خورده به خونه ای که با سال ها صبوری و زحمت بنا شد؛ بی زرق و برق، جایی که میشه تووش شاد بود و جریان داشت. لبخندی به وسعت همه ی خوبی ها، به سادگی مهربانی و عشقی که از دست های ظریفش تراواش میکنه؛ دست هایی که گرمیشون ما رو دور هم نگه داشته. 
سادگی مثل نگاه، نگاه پدرم؛ بی حرص، بی طمع، صاف و زلال، عسلی و گرم. نگاهی ساده به زندگیی که باید پلی باشه برای رسیدن، نه مقصدی برای موندن. نگاهی که سال ها پیش بر سر دو راهی، به هیاهو و چراغ های چشمک زن نگرفت و  نذر قدم هایی شد که...
سادگی مثل حرف، حرف های تو؛  بی شیله پیله، رک و راست، برهنه. شبیه دو بعلاوه دو، بی نیاز به مجهول گیری و رادیکال و اعشار، صاف و پوست کنده. مثل همون صبح روی نیمکت، همون ظهر تووی دشت، همون شب رووی بام شهر. حرف هایی که زده میشن نه بخاطر کینه، نه ظلم، نه کوچکی... فقط بخاطر اینکه حرف دلت هستن.
سادگی مثل کودکی، کودکی ام؛ کودکی که سال ها خفته و کم کم داره فراموش میشه، کودکی ناتوان که کنار ضمیری زلال به خواب عمیقی فرو رفته. نیست تا حساس باشه به حس های من، که مدام تووی سرم ورجه وورجه کنه و جیغ بزنه که: هی تو! کجا داری میری؟!
سادگی مثل خداوند، خدای من و تو؛ من رو آفرید؛ و ماه و ستاره ها، زمین و آسمون رو به پام ریخت، به خاطر فقط یک چیز: که من مال اون باشم، نه کس و چیز دیگه ای. یه رابطه خیلی خاص، خیلی قشنگ و دوست داشتنی.

پ.ن
سادگی رو دوست دارم.

مبتلا
۱۹ شهریور ۹۳ ، ۰۱:۵۰ ۰ نظر

بسم  رب الرفیق

شب آخر

از اون شبای دلگیر، انگار همین دیروز بود که چشمام رو باز کردم و دیدم که مشهدم. مثل برق و باد گذشت. بیست و اند روزی که مهمان امام رضا علیه السلام بودیم.
زیارت آخر خیلی زیارت عجیبیه؛ یه جور دل کندن که منو یاد بچه گیام میندازه، وقتی به زور مجبور بودیم خونه ی مادربزرگ رو ترک کنیم _ این کجا و آن کجا _ و برگردیم خونه. همون موقع که توو چشمای مادربزرگ اشک جمع میشد. این سال های آخری اینجوری شده؛ قبلنا انگار هیچی حالیمون نبود!(الانم نیست!!)
روبروی ضریح ایستادم، آروم و ساکت. دوس ندارم حرفی بزنم، گله ای بکنم، حاجتی بخوام؛ نمیخوام این آرامشی که توو این سکوت و نظاره هست رو از دست بدم. مثل وقتی که توو ساحل نشستم؛ آرامش دریا رو دوس دارم. بعضی اوقات لازم نیست که همش آدم حرف بزنه. بعضی اوقات باید فقط بشینی و نگاه کنی. یه جورایی انگار کسی اینجا نیس، امشب خیلی آرومه نمیدونم چرا، انگار نه انگار که امشب جزء شلوغ ترین شب های حرمه.
میرم صحن گوهرشاد نماز بخونم. عاقله مردی کنارم داره با یه حالی زیارت عاشورا میخونه. دلم هوس زیارت میکنه، هوایی میشم، خیلی وقته که زیارت عاشورا نخوندم. به «إنّی سِلمٌ» که میرسه بغض گلوش رو میگیره، مکس میکنه...

راهم رو میگیرم که از صحن آزادی برم جای همیشگی، روبروی پنجره فولاد، صدای سخنران داره از بلندگوهای صحن پخش میشه؛ به وسط یه روایت تاریخی میرسم: «...عمرو عاص اومد تووی بازار، دید که مردم وقتی کدو میخرن میخوابونن روی زمین، بهش آب میدن، بعد سرش رو میبرن!! برگشت پیش معاویه گفت: معاویه خیالت راحت، این مردمی که من میبینم با علی که هیچ، با خدای علی هم میجنگند!» کاش به اولش میرسیدم.
توو صحن انقلاب نشستم منتظر یه بنده خدایی که باهاش قرار دارم. یکی از دوستام که یک ماهی میشه ندیدمش، وقتی منو میبینه جا میخوره، دلیلش رو نمیفهمم. داریم باهم قدم میزنیم میگم یادت میاد فلانی یه بار یه حدیثی از امام معصوم به این مضمون گفت که: «اومد پیش حضرت: آقاجان ما وقتی پیش شماییم، حالمون خوبه؛ از فکر دنیا و ما فیها بیرونیم؛ دیگه نه کاری به زن و بچه و کار و بار داریم نه گناه و معصیت ولی وقتی از شما دور میشیم دوباره درگیر دنیا میشیم... » یادت میاد امام چی جوابش رو داد؟
سخنران داشت به روضه نزدیک میشد و من دور: منو جدا شدن از این آستان خدا نکند.. از حضرت خداحافظی نمیکنم به امید اینکه دوباره برم گردونند.سلام میدم و میام بیرون.

پ.ن
پست مربوط میشه به چند روز بعد از ماه رحمت.
پ.ن.2
هفته دیگه برای زیارت مخصوص عازمم انشاء الله.


مبتلا
۱۷ شهریور ۹۳ ، ۰۲:۰۰ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۱۰ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۳۲

بسم رب الرفیق

خواهرم

روزت مبارک!

مبتلا
۰۹ شهریور ۹۳ ، ۰۱:۳۷ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

گفتند: قوم ما فلان تعداد نفر داره، و اونها جواب دادند: ما هم فلان قدر آدم در قبیله خود داریم. اینها مثلا گفتند که ما فلان قدر اندیشمند و ادیب و شاعر داریم و اونها هم تعداد افراد خود را گفتند، انقدر ادامه دادند تا کار به قبرستون کشید!! تعداد مرده ها رو شمردند و قبیله ای که تعداد مرده هاش بیشتر بود، سر بلند شد! و اینکه تعداد امواتشان از مجموع قبیله دیگه بیشتر بود، مایه ی مباهات و فخر فروشیشون شد!
سرم رو میارم بالا نمیدونم اصن باید چه واکنشی نشون بدم! تا حالا به همچین حماقتی برنخورده بودم، آخه آخرش که چی؟! مگه میشه آدم ملاک برتری رو تعداد بیشتر مرده ها بدونه، اصن همچین آدمایی وجود داشتن؟! تو همین فکرام، روم رو برمیگردونم سمت رفیقم که پشت میز اونوری سرش گرم لبتابشه: فلانی شنیدی این قضیه رو که...
در کمال خونسردی میگه: «آره! _ این رفیق ما همیشه یه چهار پنج متر از ما جلو _ » میگم: «من اصن این قضیه برام جا نمیفته.» میگه: «به نظر من که هیچ چیز تغییر نکرده، طرز فکر همونه که بوده! یکم دقت کن ببین این همه تجمل گرایی، این همه چشم و هم چشمی که توو ریز و درشت زندگی ما ریشه دوونده و خیلیاش داره به رسم و رسوم تبدیل میشه غیر از اینه؟! از خونه و ماشین و کار و لباس و اساسیه منزل تا زن و شوهر و بچه و ... توو همین بازه اند و هر روز چیزای جدیدی به این لیست اضافه میشه؛ هر سال چقدر مرد بخاطر چشم و هم چشمی همسراشون میفتن گوشه زندون، چه تعداد خونواده که از هم نمیپاشه، صدها بلکه هزاران خودکشی که فقط و فقط به همین خاطر رخ نمیده.»

توو ذهنم هی دارم مصداقای جدید پیدا میکنم؛ چقد دایره ی وسیعی رو تشکیل میده. چشماش رو یکم ریز میکنه بعد به یه جای بی هدف خیره میشه و با انگشت سبابه انگار که بخواد ضرب و تقسیم انجام بده، انگشتش رو روی هوا تاب میده ـ ژست همیشگی فکر کردنش رو میگیره ـ و ادامه میده: «اما من کاری به اینا ندارم، اگه یکم روی این قضیه ریز بشیم خیلی جالب میشه، خیلی! ما که خدارو شکر خانواده هامون اینطور نبودند و اهل این مسائل نیستند ولی این قضیه بنظرم توو زندگی ما هم هست! ولی خیلی خیلی باید ریز بشی؛ ببین مثلا فرض کن گوشیی که تو داری؛ بهترین گوشی ممکن بازار هست که هیچکس توو خونواده و فامیل و آشنا همچین گوشی نداره؛ حالا اگه به زبونم نیاری، توو دلت ازین قضیه خوشحال نمیشی؟!» گیج گیج شدم. یکم فک میکنم با مکث طولانی میگم: «چرا میشم!» میگه: «دقیقا! ولی حالا یه سوال این چیزی که همه ی ما بهش دچاریم( به همین اندازه کم) خوبه یا بد؟»

راستی میدونی وقتی اونها اینجوری فخر فروشی کردند چه آیه ای نازل شد؟

أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ ؛ «تفاخر و افزون طلبى، شما را سرگرم ساخت[و از یاد خدا غافل کرد.]»


پ.ن
من خودم چون حوصله خوندن پست های بلند رو ندارم، از پست بلند هم خوشم نمیاد ولی دلم نیومد کلش رو نگم.

مبتلا
۰۵ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۲۵ ۰ نظر