حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

بسم الرب الرفیق

ستم

ستم آن نیست که در بند کشی صیدی را
ستم آنست که از قید خود آزاد کنی


مبتلا
۱۷ مرداد ۹۳ ، ۲۲:۲۰ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

میلم این بود
عکس: حامد پاشایی

سید امشب میگفت ـ نقل قول میکرد ـ زمان داره میگذره، به سرعت؛ میگفت قدیما طبیب حاذقی بود که درمان درد خیلی ها پیشش بود، ولی همون خیلی ها نرفتن دردشون رو درمان کنند، و  طبیب از بینشون رفت؛ حالا  اونا موندن و درد بی درمون!

پ.ن
... که بی دوست نگردم هرگز

مبتلا
۱۵ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۴۷ ۱ نظر

بسم رب الرفیق

For The Rest

یه سری روزا، یه سری لحظه ها هستن که جزء عمر آدم حساب نمیشن. آدم توو اون لحظه ها پیر نمیشه. انگار همه چی وایساده، ساکن و بی حرکت. لحظه هایی که دوس داری ابدی بودن.
 مثل این میمونه که این لحظه ها، همگی جمع شده باشن توو یه اتاق، یه اتاق که نه خیلی بزرگه نه خیلی کوچیک؛ که روی درش  با یه فونت درشت نوشتن: فور دِ رست (For The Rest). دیدی وقتی شب سوار هواپیمایی و از شیشه پایین رو نگاه میکنی تووی ظلمات شب یه سری جاها پر نورن؛ این لحظه ها تووی ذهنم اینجورین؛ پر نور.

 درسته هر روز که اینجا بزرگ میشه این اتاق کوچیک بنظر میرسه، ولی هنوزم میشه خستگی این روزها رو تووش در کرد.  وقتی دلت گرفت و خسته شدی یه استکان چای میگیری دستت و یواشکی دستگیره ی در رو میپیچونی و پاورچین پاورچین میری توو. یه پناهگاه گرم برای تو که عادت نداری زیاد حرف بزنی.

هر از گاهی که لای در باز میمونه چنتایی از این لحظه ها محو میشن. اونوقت توو ذهنم یه سری چیزا مبهم میشه یه سری چیزا انگار تووی مه گیر کرده باشن، میدونم بودن ولی نمیدونم چه شکلی؛ و هر روز این مه بزرگ و بزرگتر میشه.

پ.ن
این لحظه ها، زیاد بودن ولی نبودشون هم اونقدری بوده که خیلی چیزا رو عوض کنه!

مبتلا
۰۸ مرداد ۹۳ ، ۲۰:۵۹ ۰ نظر

بسم رب الرفیق


استادمون اولای ماه رمضون میگفت: اونایی که توو این ماه چیزی گیرشون بیاد، دلشون برای این ماه تنگ میشه.

پ.ن
یاد سال پیش این موقع ها بخیر:


هذا یوم الجمعه..(13)

مبتلا
۰۸ مرداد ۹۳ ، ۲۰:۴۷ ۰ نظر

بسم رب الرفیق


«خدایا؛ از نبود پیامبرمان‏ ـ که درودهاى تو بر او و خاندانش ـ و از غیبت مولایمان، و زیادی و کثرت دشمنانمان و کمى‏ نفراتمان،و سختى فتنه‏ ها به سویمان، و از جریان زمان بر زیانمان، به درگاه تو شِکوه مى‏ آوریم»
شاید این شب ها که با دعای افتتاح انس گرفتیم، صدای مظلومی، آه یتیمی یا... 


متن عربی این قسمت دعا، در ادامه مطلب

درمان اگر نداری باری به درد یادآر

مبتلا
۰۳ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۰۰ ۰ نظر

بسم رب الرفیق


میدونی دیگه ایندفه کار از نمره منفی گذاشتن و تعهد کتبی و زنگ زدن به اولیا گذشته بود، این کارا افاقه نمیکرد؛ باید گوشم رو یه دو سه دوری میپیچوندن! باز خوبه خودکار مودکار لای انگشتامون نذاشتن!
ینی هزار کیلومتر برت میدارن میارن مشهد، بعد منتظر میشن تا شب های قدری که کلی برنامه ریزی کردی براش، برسه؛ اونوقت یه کمی سر سیم رو تکون میدن! میشی یه تیکه گوشت لخم که گوشه خونه میفتی و نمیتونی تکون بخوری. نه نمازی، نه دعایی، نه زیارتی، نه هیچیه دیگه؛ کارای خداست دیگه، به آدمیزاد نمیره. آدم از دو دقیقه بعد خودش خبر نداره. از من میشنوی اگر دست از پا خطا کردی همون موقع درست راستیش کن،که دیگه کار به جاهای باریک کشیده نشه! والا! به ما که گارانتی ندادن؟!

همه چی اتومات پیست شده بود روی شب های قدر، انگار که از شما بپرسن برنامتون برای فردا چیه؟ شمام بگین صبح باید برم اداره، عصری هم که یه قرار ملاقات با فلانی دارم... بعد بگن پس ناهار چی؟ شمام یه نگاه عاقل اندر سفیه به طرف بکنین، بگین اون که انجام شده است جانم! گفتن نداره. 
قبلنا اینجوری نبودم ولی خب الانا اینجوری هستم! خیلی از تصمیم هایی
 که میگیرم قرار میشه از فردا اجرایی بشه، حالا این فردا بعضی اوقات دو ماه طول میکشه بعضی وقتا دو سال بعضی وقتام هنوز قرار نشده فردایی بیاد!
خلاصه مطلب اینکه مارو یه گوشمالیه حسابی دادند که دیگه کار امروز رو به فردا نندازیم. ما هم گفتیم غلط کردیم و همه چی به خوبی و خوشی در شب بیست و سوم تموم شد. گرچه نمیدونم دفه بعد چطور پیش میره!!


پ.ن
1.دو هفته ای میشه که مهمان امام رضا علیه السلام هستیم. الانم برای دومین باره که به نت دسترسی پیدات میکنم.( میبینین ذوق زده ام؟! به همین خاطره!)
2. یه دستکاریه جزیی شد. هیچوقت بداهه نویس خوبی نبودم. همونطوری که وب نویس خوبی نیستم.

مبتلا
۰۲ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۰۰ ۰ نظر