حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

بسم رب الرفیق

معصوم علیه السلام:

إن الله عزّ و جل اذا أحبَّ عبداً غثَّه بالبَلاء غثّا
هرگاه خداوند بنده ای را دوست بدارد او را از همه جهت به بلایا گرفتار میکند.



مبتلا
۳۱ خرداد ۹۳ ، ۰۰:۲۷ ۰ نظر

بسم رب الرفیق


_ هرکس هرچنتا گلدون گلی که توی حیاط خونش داشت، میاورد میذاشت توی کوچه. عرض کوچمون از اینجا بود تا اونجا ( دو سه متر) که یه جوی آب کوچیک از وسطش رد میشد. بعد، از این حوض های آماده میاوردن میذاشتن وسط کوچه و با این شرشره کِشی ها (من میگم شرشره) سرتاسر کوچه رو تزیین میکردن، الانا دیگه از اون شرشره ها نیست؛ وقتی باد میومد خیلی تماشایی میشد.

_ کاسبای محل با هم جمع میشدند، کمک میکردند که سرتاسر خیابان چراغونی بشه. بستنی فروش، بستنی میداد، و لبنیاتی محل شیرکاکائو...
بحث ازینجا شروع شد که چرا امسال خبری توو محله نیست و اون همسایه کوچه پشتی چرا امسال برنامه نمیگیره. پدر و مادرم شروع کردند خاطرات رنگی سالهای دوری رو گفتند که پر از سادگی و شیرینی بود. از مسجد صدریه و هیئت قائمیه تا خیابونا و مردم و...
منم توو کودکیم شب نیمه شعبان جزء شادترین شبای سالم بود. هر کدوم از کوچه های محلمون برنامه خاصّ خودش رو داشت. همه ی کارها رو هم بچه ها و جوونا میکردن. مثلا یه چیزی که خیلی رایج بود غیر از ایستگاه صلواتیا، حوض درست کردن بود، حالا هرکسی هم نسبت به احوالاتش یه طرح جدید و نویی هم از خودش ابداع میکرد! (خدا رو شکر چیزی که این مملکت کم نداره، مبتکر و طراحه! ) یادمه یه سال این همسایه ما یه تمساح وسط حوض درست کرد!! هنوزم نمیدونم براچی همچین حرکتی زد و منظورش چی بود ازینکار!
برای یک روز در سال هم که شده همه با هم دوست بودیم، بچه های کوچه بالایی، سوپری سر کوجه، مشاور املاک... برای همون یه شب همه شاد بودند، با هم خوب بودند، به هم کمک میکردند. یک روز در سال شما همه ی مارو با هم آشتی میدادید و سر سفره هامون شادی می آوردید.
آقاجان کاش ما یکم بیشتر شما رو باور داشتیم، که شما سیصد و شصت و چهار روز دیگه هم، در کنار ما هستید! تا مردم از اصلشون فاصله نگیرند.


یه روز میاد که پست میذارم سیصد و شصت و پنج روز سال!

مبتلا
۲۷ خرداد ۹۳ ، ۰۱:۳۳ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

از کنار خونه ای رد میشدیم که روی دیوارش چندین بنر عرض تسلیت نصب شده بود، مثل اینکه تازه گذشته داشتند، نمیدونم براچی و چرا، ولی همینجوری که داشتیم میگفتیم و میخندیدیم، دست کشید رو یکی از بنرها گفت: یه روزی هم نوبت ماست!
شاید شما هم اگه جای من بودید، همینجوری میشدید؛ دو هفته ای با خودتون کلنجار میرفتین، هی اون شب رو بالا و پایین میکردین، یه چرخی تووی این چند سال زندگیتون می زدید، و دوباره برمیگشتین به همون شب که دارین برمیگردین خونه، با جمعی که بین اونها نوجوونی هست و درست جایی که انتظارش رو ندارین و در زمانی که فکرش رو نمیکنید، میون خنده هاتون همون نوجوون دستش رو میکشه روی مرحوم مغفور...میگه: یه روزی هم نوبت ماست!
شاید خودش هم الان اون شب رو یادش نیاد ولی همین جمله ی کوتاهی که فقط مکث دو سه ثانیه ایه جمع رو در پی داشته، برای تو روزها و شب های زیادی تلنگری میشه تا یکم فکر کنی.

پ.ن
...أَ رَضیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلاَّ قَلیلٌ. توبه\38

مبتلا
۱۷ خرداد ۹۳ ، ۰۰:۲۸ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

من، کمی از جلوتر


پیچیدگی، مچالگی، درماندگی، من!

مبتلا
۱۶ خرداد ۹۳ ، ۰۲:۰۱ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۱۶ خرداد ۹۳ ، ۰۱:۴۷