حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۲۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۵:۵۰

بسم رب الرفیق

ساده، بکر، دوست داشتنی

انگار که شما یه بار کیک شکلاتی بخوری و هنوز تکه اولش رو درست مزه مزه نکردی، چنان تحت تاثیر طعمش قرار میگیری و لذت میبری که نمیفهمی کی و چطوری تا آخرش رو نوش جان کردی؛ و اگه چندین سال هم از این قضیه بگذره باز هم طعم اون کیک شکلاتی زیر زبونتونه و با یادش دهنتون آب میفته! حالا اگه قرار باشه که هر روز دو سه بار کیک شکلاتی بخورید، اگر نگم که زده میشید حداقلش اینه که لذت اون بار اول رو از یاد میبرید و هیچوقت حسش نمیکنید!
+
تا حالا شده به یه بیت شعر برخورد کنید که از حلاوت و شیرینیش نتونید خودتون رو کنترل کنید، یا اینکه تووی جمعی نشستید و یاد خاطره ای میفتید که از نوک انگشت پاتون گرفته تا ملاجتون کیفور بشه؟! ولی اگه بخواید اون رو برای بقیه تعریفش کنید یا توضیحش بدید، جز «نچ نچ کردن» یا «سکوت» یا «اه بابا توهم مارو گرفتیا»، چیزی نصیبتون نمیشه، چون اون خاطره یا اون شعر یا اون صحنه فقط برای شما رنگی و زیباست.
+
آدم دوس داره بعضی چیزا براش راز بمونن ـ حداقل من که اینجوری ام ـ یه سری چیزا که فقط من بدونم، من حسشون کنم، من با یادشون گوشه لبم لبخند باشه؛ حالا هرچقدر هم که میخواد اون راز از نظر بقیه کوچیک و کم اهمیت باشه! (بین خودمون باشه، همیشه دوس داشتم یه شریک داشته باشم! ما با هم شریک خوبی میشدیم، نه؟!)
=
بعضی از آدما، بعضی از خاطرات، بعضی از حالات، بهتره همینطوری بمونن؛ قرار نیس چندین بار اتفاق بیفتن حتی شاید دیگه تکرار نشن؛ لازم هم نیس هی دست به دست بشن؛ رمز موندگاری و لذتشون توو همین چیزاست.

پ.ن
مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هرکه تعریف کند خواب خوشآیندش را
             کاظم بهمنی

مبتلا
۱۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۵:۵۳ ۰ نظر

بسم رب الرفیق


مشهد اولیائه فی رجب

مولا کریم بود که بی دعوت آمدم

چهارشنبه، شب اول ماه رجب
ساعت 10 شب بود که بهم گفتن: یه ماشین شدیم،امشب حرکته؛ پایه ای؟!
ساعت 1 نصف شب راه میفتیم. وقت خداحافاظی با عمه سرم رو پایین میگیرم..


وَقَطَعْتُ الْبِلادَ رَجاءَ رَحْمَتِکَ
پنجشنبه، لیلة الرغایب

داشتیم توو صحن قدم میزدیم، گفتم: بعضیارو اونجوری  میطلبند، بعضیارم (مثه من) دستشون رو به زور میگیرند و میکشونند از تووی منجلاب بیرون که بیش از این گند نزنند! رحتمشون توو مخیّله ما نمیگنجه.

امام، منهای ضریح و گنبد و گلدسته!
از ابتدای مشرف شدنمون به حرم، به حرف استاد فکر میکنم؛ اینکه ما چقدر به حقیقت امام نزدیک شدیم؟ چقدر خود امام منهای ضریح و گنبد و گلدسته و... مد نظر ماست؟ ساده تر بگم: تا چه اندازه تحت جوّ گنبد و گلدسته و آیینه کاری و... قرار گرفتیم؟ اونجایی که از خواص ـ نه عوام ـ زیارت ائمه سامرّا بهشون نچسبیده بود و اونطور که باید و شاید ـ به نظر خودشون البته ـ زیارت باحالی نداشتند، چه بسا من هم...
سبّوحٌ قدّوس...
مفاتیح رو باز میکنم که اعمال رو انجام بدم: الهی عظم الذنب من عبدک، فلیحسن العفو من عندک... نم نم اشک شیرینی اعمال میشه... (حس خوبی بود اینکه این همه آدمی که دور تا دورت هستند بدون توجه به اطراف، اعمال شب آروزوها رو انجام میدن.)

لایمکن الفرار صحن انقلاب
صحن، جای سوزن انداخنتن نیست، مردم کیپ تا کیپ نشستن، دعای کمیل با صدای گریه مخلوط شده، روضه ی خیمه گاه، جرقه ی زیر و رو شدن صحن...
متاسفانه های بی سود
صحن جمهوری سرم پایینه جلوی پام رو نگاه میکنم، توجه به کسی یا چیزی ندارم، سخنرانی داره صحبت میکنه: « برنامه ها و حرکت های فرهنگی و دینی در جامعه ما طبق میل و علاقه مردم و اینکه چه چیزی به اصطلاح بازارش داغ هست انجام میشه و صورت میگیره! و مردم هم تابع احساسات و...» با خودم میگم یه متاسفانه یا بدبختانه جاش اول پاراگراف هست!! گرچه محذوفه!
فقیر وخسته به درگاهت آمدم

نزدیک در خروجی صحن، میفهمم که چقدر دلم برای امام رضا علیه السلام تنگ بوده، یک دریا دلتنگی، دوست ندارم سلام آخر رو بدم..السلام علیک یا اباالحسن...
من ندیدم که کریمی به کرم فکر کند
توو راه برگشت، خیالم از پر شدن پیاله راحته، اما... این قصه سر دراز داره!


من ندیدم که کریمی به کرم فکر کند
 به چه مقدار به زائر بدهم فکر کند

 از شما خواستن عشق است، ضرر خواهد کرد 
هر که در وقت گدایی به رقم فکر کند 

بهتر این است که زائر اگر آمد به حرم 

دو قدم عشق بورزد سه قدم فکر کند

 به کف صحن به گنبد به غم گوهرشاد

 زیر این قبه به هستی به عدم فکر کند

 به دو گلدسته دو تا ساق به دوش گنبد

 به رواقی که شده پیش تو خم فکر کند..

مهدی رحیمی




پ.ن
دو روزه که از سفر برگشتم و میخوام از رویایی که اون شبها داشتم، بنویسم و...

مبتلا
۱۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۰:۵۷ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۰۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۷:۱۸

بسم رب الرفیق

بهم میریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و......ناگاه بهم می ریزد

فاضل نظری


به نسیمی همه ی راه بهم میریزد!

مبتلا
۰۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۱:۴۶ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

بالاخره این امیرحسین ما هم مورد لطف و عنایت حق قرار گرفت و به سلامتی پر کشید، رفت قاطی جامعه ی نسوان!
دیگه کسی از دوست و آشنا و فامیل نمونده بود که برای ازدواجش دعا نکنه، و نذر و نیازی نبود که یه گوشه ش ربط پیدا نکنه به این بنده خدا؛ اصلا چرا راه دور بریم این سفرِ اخیرِ خونه یِ خدایِ ما کلا اختصاص کرده بود به وصلت و وصال و بیچارگی و...(بیش از این از احوالاتش نگم!)

گرچه داداشم به جِدّ، به این اعتقاد داره و میگه: پیوند و عقدی که تو بستی، از صدتا معاهده ی ترکمنچای هم دهنه ش گشادتره! ولی خب کار خدا حساب کتاب داره! باید در و تخته جور بشند، باید خوب رُسش توو این دنیا کشیده بشه و مَشتی سلوک کنه!
یه نکته جالب دیگه ای هم که هست: از وقتی عقد موقت خوندن، گیر داده بود به من که فلانی پاشو برو زن بگیر، چرا تو متاهل نمیشی و ازین حرفا! (به هر حال اول قضیه است دیگه! طبیعیه!!) دیروز نه پَیروز، رفته بودن خرید عقد، وقتی برگشت، گفت: ببین من میگفتم برو زن بگیر، حالا میگم چه عجله ایه!؟ نگرفتی هم نگرفتی!!
خدا مشکلات جوونارو حل کنه ایشالا؛ از اعماقِ تهِ انتهایِ آخرِ بن بستِ قلبم، خوشحالم.


پ.ن
توو این هفته این دومین نفر از دوستامه که به عبارتی میرن خونه بخت! اوضاع داره کم کم وخیم میشه!!

مبتلا
۰۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۰:۱۸ ۰ نظر