حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

بسم رب الرفیق

جبر و اختیار



ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن
خیری ندیده ایم از این اختیارها


به یاد «هذا یوم الجمعه» ها...

مبتلا
۰۹ آذر ۹۲ ، ۰۰:۵۱ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۰۸ آذر ۹۲ ، ۲۲:۲۱
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۰۸ آذر ۹۲ ، ۲۲:۰۵

ماست و دوغ ها نرسیده، جواد با نون ها توی ترافیک مونده، زیتون رو نیاوردن، بچه های خدمه یکی در میون اومدن، مجلس جارو نخورده و با همه این توصیفات یک ساعت به مجلس بیشتر وقت نداریم! دارم کلافه میشم و خُلقم تنگ شده! کم مونده همه رو از دم چکی کنم! میرم دنبال ظرف و ظروف، امشب جمعیت بیشتری قراره بیاد و از پونصد نفر رد میشه.
زنگ میزنم امیرحسین: پسر تو کجایی؟بابا وقت نداریم؟ کی باید این ماست و دوغ ها رو تو ظرفا بریزم؟(برای شام از ظرف یکبار مصرف و ماست و دوغ کارخونه ای استفاده نمیکنیم). یک بند حرف میزنم و نمیذارم نتق بکشه، نفسم که بند میاد، بیچاره میگه من نرفتم دنبال اینا که! مهدی رفته و داشته از در مغازه میومده بیرون که پاش رفته تو چاله و الان وسط خیابون ولو شده، یکی رو فرستادم بره دنبالش. (فرض کنید یکی با صد و پنجاه کیلو وزن مچ پاش در بره!) دیگه هیچی نمیگم و گوشی رو قطع میکنم، به دو ثانیه نکشیده که از قسمت خانوما برای بار دهم زنگ میزنند که چی شد بالاخره؟!
دو سه نفر رو سریع میفرستم دنبال کارای ضروری و میرم تو اتاق...یاد حرف امیر میفتم: « تا جایی که تونستی کارت رو انجام بده و اگر همه چیز جور نشد، الکی جوش نزن. همه چیز قرار نیست به دست ما درست بشه. این مجلس، مجلس ما نیست.مجلس خودشونه. هرجور بخوان ادارش میکنن» مثه یه آب سرد،که بریزن روم، آروم میشم.
بعد مجلس؛ غذای خانوم ها رو که تمام و کمال دادیم، میام پایین ،قسمت مردونه، یه نگاه به سفره ها میندازم، نون ها و زیتون هارو مرتب چیدن، ماست ها سر سفره است و دوغ ها توی پارچ ها آمادست، دارن پخش میکنن. بچه های خدمه همه مشغولند. به مصطفی میگم چیزی کم و کسر نداریم؟ دوغ کم نیس؟ ماست ها به اندازه است؟ ظرف کم نیومد؟ در جواب همشون خیلی آروم میگه نه. خیالم راحت میشه، با یه لبخند ازش جدا میشم، میرم یه گوشه میشینم و زل میزنم به بنر..عکس ضریح...


جامونده های دهه اول



محرم 1435 هجریه قمریه

مبتلا
۰۴ آذر ۹۲ ، ۰۰:۲۷ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

بارون،خنده،فراموشی

شب سومی بود که بارون پشت سر هم میومد، همین پنجشنبه ای که گذشت. از کلاس داشتیم برمیگشتیم. خیابونا خلوت و مغازه ها بسته بود. آدما تک و توک توی خیابون بودند و همونا هم با عجله راه میرفتند. انگار بارون بهانه خوبی شده بود تا خانواده ها  تو خونه دور هم جمع بشند.
باید به چندتا کار رسیدگی میکرد و چند نفر رو میدید و وقت برای حرف زدن و لذت بردن از بارون زیاد بود. گرم صحبت شدیم و طبق معمول بحث از همه چیزی شد! از عاصی ـ فامیلی یک بنده خدایی که روی بنر توی خیابون دیدیم ـ و اینکه کسی که توی اون خانواده همچنین اسمی رو انتخاب کرده عجب شهامتی داشته! آخه مردم دنبال اسمای با شخصیت و با دیسیبلین بالا هستند، مثل محقق و  معمار و خردمند و... و کسی دنبال این چیزا نیست تا در مورد درس و وب و نت و...
بخاری ماشین رو خاموش میکنم و پنجره رو میکشم پایین ـ هیچی نمیگه ـ بنظرم باید این چند روزی هم که توی سال بارون می باره ازش لذت ببری وگرنه کل سال حسرتش رو میخوری. از زیر یه پل رد میشیم، نقطه قعر منحنی، آب جمع شده بود و تا بالای چرخای ماشین میومد، ما راحت رد شدیم ولی مرد موتوری با خانومش پشت آب ها ایستاده بودند و با نگاه دنباله داری مارو نگاه میکردند!
میریم در خونه محسن که یه امانتی رو بهشون بده، انقد کوچشون باریک و پر پیچ و خمِ که مجبور میشیم ماشین رو پارک کنیم و من بشینم تو ماشین تا اون بره و برگرده. چند دقیقه ای نگذشته که میبینم، تپلی(محسن) داره میزنه به شیشه ماشین، با یه سینی توی دست، داره خیس آب میشه. در رو باز کردم و اومد تو ماشین، برام نسکافه آورده. اونقدری که از گرمای محبتی که کرد کیف کردم، از نسکافه لذت نبردم.
تو راه برگشت خونه بودیم که پشت چراغ قرمز ترمز کرد وگفت: یادمه دوره راهنمایی که بودم ـ نمیدونم بیست و چندم محرم بود ـ با بچه ها جمع شده بودیم که یکی یه چیزی گفت که همۀ جمع خندیدند . وقتی رفتم خونه، شب از فکر اینکه ما چرا خندیدیم خوابم نبرد..

سرم رو میچرخونم سمت پنجره، قطره ها یکی یکی سُر میخورند و میرن پایین، پشت شیشه شهر تار شده، تورو آه میکشم...


پ.ن
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود

مبتلا
۰۲ آذر ۹۲ ، ۰۰:۳۳ ۰ نظر