حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۸ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

بسم رب الرفیق




تعجبم رو پشت قاب صورتم قایم کردم، اصلا باورم نمیشد؛ نماز های قضاش رو توی دفترچه اش چوب خط زده بود...به سختی یه صفحه کوچیک رو اشغال کرده بودند..
چند روزی از تولد دوازده سالگیش میگذره..


*. این مطلب با نام «فرشته های شهر ما» بود که بنا به دلایلی اسمش رو تغییر دادم.

خوش به حال پاکی این روزهاش...

مبتلا
۲۹ مهر ۹۲ ، ۲۳:۰۱ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

ذره بین های کوچولو



وارد باشگاه که میشم اصلا حال و حوصله کار کردن رو ندارم، فقط دیدن بچه هاست که بهم انرژی میده. به دو تاشون قول دادم که امروز باهاتون کار میکنم برای آزمون آماده بشید. کوچیکتره  لبخند زنان میاد جلو و سلام میکنه (چقدر این لبخندا رو دوست دارم. یه صداقت خیلی لطیفی توش هست که در لبخند بزرگترا کمتر میشه دید!) لُپشو میکشم و میگم سلام، میگه خب شروع کنیم؟ میگم شروع!
وسط کار هستیم که بچه ها هی خنگ بازی در میارند و  یک سری چیزا رو بیست بار بهشون میگم و باز نمیگیرند و اشتباه انجام میدن! نا خودآگاه صدام میره بالا و عصبانی میشم. حسابی جا میخورند ولی جرئت ندارند لب باز کنند، آمپرم که میاد پایین با شوخی و  خنده از دلشون در میارم.
کلاس که تموم میشه، میان توی رختکن، هرکدوم برا خودشون دلقکی هستند! کلی هر جلسه از دست مسخره بازیاشون یه دل سیر میخندم.
زودتر از بقیه لباس هام رو عوض میکنم و میام بیرون، دم در باشگاه پدرشون نشسته توی ماشین منتظرشون. داداش کوچولوشون رو وایسونده جلوی فرمون، اونم داره چه کیفی میکنه، میرم جلو و سلام و احوال پرسی میکنیم و چند کلمه ای درباره ی بچه ها و وضعیتشون حرف میزنه و منم براش کمی توضیح میدم و یک دفعه حرفی میزنه که همینطور میمونم چی بگم و مات نگاهش میکنم: «..شما رو خیلی دوس داره؛ الگوی خودش قرار داده!»
تو راه برگشت به خونه فقط دارم به خودم بد و بی راه میگم..
بعضی وقتا یادم میره که زیر نظر چه ذره بینایی هستم. ذره بینایی که همه چیز رو میبینند و الگو برداری میکنند.



خیلی سخت و دشوار ه.. خدا خودش کمک کنه

مبتلا
۲۸ مهر ۹۲ ، ۲۳:۳۲ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

مثل اون روزا

بچه تر که بودم، وقتی میرفتیم خونه یکی از آشناها که بچه شون با من هم سن یا هم بازی بود، چند دقیقه ای مثل دوتا غریبه میشستیم کنار هم و گه گاهی زیر چشمی و مخفیانه بهم دیگه نگاه میکردیم و اگر نگاهمون بهم گره میخورد، لبخند ریزی تحویل هم میدادیم و تو این حین بعضی اوقات یا سرخ میشدم یا دست پاچه. چند دقیقه ای به همین منوال میگذشت تا به اصطلاح یخمون وا میرفت و کم کم شروع میکردیم به حرفای کوتاه و کوچولوی کودکانه ،که البته شروعش با دوستم بود، و تا به خودمون میومدیم وسط بازی کردن بودیم که بدر و مادرمون میگفتن وقته رفتنه! اون حس رو همیشه داشتم اولش، خیلی حس عجیبی و غیر قابل درکی بود برام.

این روزها منو یاد کودکیم میندازن، که بعد مدتی برمیگردی و دوباره میشینیم کنار هم، و نگاهمون بهم گره میخوره ولی اینبار دیگه لبخندی روی لبات نیست..
منتظر میشم که تو حرف بزنی و نمیزنی و من هنوز توی وجودم یه حسی هست که منو شروع کننده خوبی نمیکنه و همینطور بی وقفه، سکوت این مهمونی رو پر کرده..






کاش پدرم به این زودی ها قصد رفتن نداشته باشه؛ آخه ما هنوز بازیمون رو شورع نکردیم!

مبتلا
۲۴ مهر ۹۲ ، ۰۲:۱۶ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۲۱ مهر ۹۲ ، ۲۱:۴۹

بسم رب الرفیق

حسی غریب در قلمم بغض کرده است

لایق این روزهای خاکستری شده ام. هر چقدر هم که بخوام بیام بیرون و سرم رو بیارم بالا تا نفسی، لحظه ای، اینی که هستم نباشم، نمیشه. هر روز عهدی و هر روز شکستی، هر لحظه باری و هر لحظه نشستی، تکرار پشت تکرار..

پشت لطف و رحمتت قایم شده ام، جرئت بیرون آمدن را این سُستی همه روزه از من گرفته که لحظه ای با تو باشم؛ فقط مـــن        و      تـو...



*. حسن بیاتانی


سیزده مهر 92

مبتلا
۲۱ مهر ۹۲ ، ۰۰:۰۰ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۲۱ مهر ۹۲ ، ۰۰:۰۰

بسم رب الرفیق


بن بست


آدمی وقتی که می گرید چه عطری می شود!

                                آدمی گاهی شبیه خاک باران خورده است...





وقتی ساعت ها انگشتات گارد بگیرند روی کیبورد و نتونن حرکت کنند، یه حرکت کوچیک که یه حرف کوچکتر از اون رو از تو دلت بکشن بیرون...

مبتلا
۰۳ مهر ۹۲ ، ۰۰:۰۸ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۰۱ مهر ۹۲ ، ۰۱:۱۳