حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

هذا یوم الجمعه 16

حضرت قائم علیه السلام در جهادش با چیزی مواجه می شود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با آن مواجه نشد. همانا رسول خدا  صلی الله علیه و آله و سلم در حالی به میان مردم آمد که آنها بتهای سنگی و چوبهای تراشیده را پرستش می کردند. ولی حضرت قائم علیه السلام چنان است که بر علیه او می شورند و کتاب خدا را علیه او تأویل می کنند، و به همان تأویل با او می جنگند.*


*. امام صادق علیه السلام


بین خودمان باشد:

چند هفته ایست که هذا یوم الجمعه ها حول محور هشدارهاییست برای زمان ظهور شما. ناگزیر شده ام به این امر. همه ی مارو محدود کردند به دعای ندبه ها و اشک ها و روضه ها و نذر و نیازها و ظلم ها و جنگ ها، انگار خیلی چیزها در مورد شما و ظهورتان قصد بازگو شدن ندارند! یا نمیخواهند عده ای خیلی چیزها گفته شود. حقیقت های تلخی وجود داره که خیلی ها بی خبرند از آن!

خیلی از ما مردمان این دوره در این خیالیم که راه درست انتظار همینیست که داریم میرویم. ولی کمی که دقت کنیم خواهیم دید هزاران هزار کیلومتر از راهمون فاصله گرفتیم. چقدر بد که هرچی که میخوام اینجا بنویسم شده کلیشه بس که این حرف ها رو شنیدیم و عین خیالمون هم نبوده! 

مبتلا
۲۹ شهریور ۹۲ ، ۲۰:۰۳ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

به یاد تمام سال های نبودنت

به یاد خواهر نداشته ام!

و به یاد حسرت این سال ها:



                                               وزیر اعظم



سهم من از داشتنت، گه گاه بغض کردن در کوچه و خیابان شده

مبتلا
۲۵ شهریور ۹۲ ، ۲۳:۴۷ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

خلاء


لغت نامه ها هم نمیتونند معناش کنند. همینی که صبح تا شب باهامه. یه چیزی مثله مو خوره که میاد جونتو ذره ذره میخوره، بی صدا و آروم. نمیتونی بری دکتر بگی آقای دکتر خلأ دارم! یا قسمت خلأم درد میکنه! خواب برام نذاشته، یه لحظه آرامش ندارم. توی هر صحنه ای که در روز میبینم میاد زیرنویس ذهنم میشه. انگار هیچ جایی نیس ولی همه جا هست. توی همه چی نمود داره. بعد دکتر بگه خب عزیزم نبضت که خوبه،دست و پاتم که درد نمیکنه، آزمایش خونتم که چیزی نشون نمیده،... شما مشکلی نداری! احتمالا دچار توهم شدی!! هییییی...

توی فرهنگ لغت نوشتند: «جایی که کسی در آن نباشد(!)» انگار درست نمیتونند درکش کنند. فقط پرسیدند، صد سال پیش از یه همدرد.

«خلاء جاییست که تو نباشی! که تو رفته باشی» مینویسم توی لغت نامه برای نفر بعدیی که دکترها جوابش کرده اند.
کجا بود خوندم :«دردهای پوستی کجا و درد دوستی...» یا یه چیزی توی این مایه ها، آهان؛ اسم وبلاگِ...


پ ن:

توی کتاب های مدرسه نوشته بودند: در خلأ نمیتوان نفس کشید!


دلیل این روزهای ابری تویی

مبتلا
۲۵ شهریور ۹۲ ، ۰۰:۰۹ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۱۲ شهریور ۹۲ ، ۲۳:۲۳

هذا یوم الجمعه 15


دلم شورِ این جمعه های سرد بی تو بودن را نمیزند،

چند وقتیست دل آشوب جمعه هایی هستم که تو می آیی،

آن روزها حال من چگونه است!



در آنروزها که علمای این امت هم بر علیه تو خواهند بود!

مبتلا
۰۸ شهریور ۹۲ ، ۲۳:۱۵ ۰ نظر

بسم رب الرفیق


مثه یه ربات


دلم تنگ شده، دلم لک زده برای یه لحظش. برای اون وقتی که خنده فقط برای شادی و بود گریه برای ناراحتیا و دل تنگیا. الانه دیگه از ته دل نمیخندم و بخاطر شادی نمیخندم، اکثرا  مثل یه بازیگر ادا در میارم  بخاطر  هزار تا دلیل مسخره که الان برای خودم تراشیدم تا بتونم توی دنیای آدم بزرگا جایی داشته باشم. دیگه سخت میشه گفت توی کارا صداقت محضی وجود داره. کمتر کسی صاف و یه دست مونده. کسایی که به زور  و به سختی لا به لای این توده بزرگترها دووم آوردند کم پیدا میشن ولی هنوز حالشون خوبه..

وقتی باهات برخورد دارن فقط حسشون رو منتقل میکنند، بدون اینکه به این فکر کنن که اگه الان این حرف رو بزنم فردا اِل میشه و پس فردا بِل ـ دقیقا کاری که ما میکنیم ـ حرفشون رو میزنند، میخندند،گریه میکنند،اخم میکنند، محبت میکنند، حرف میزنند...

بعضی وقتا میرم پارک. میرم میشینم، روی یکی از نیمکت ها و به اونچه که بودم نگاه میکنم. میرم باشگاه و با بچه ها سر و کله میزنم که یادم نره چی بودم و چقدر فاصله گرفتم از خیلی چیزا. چند روز پیش به یکی از بچه ها یه هدیه کوچک دادم و برقی که توی چشماش دیدم رو هیچوقت توی آینه نمیتونم ببینم!

جالبه که دیگه ما خیلی حس ها رو نمیتونم دیگه درک کنیم! مثه یه ربات! ولی اونا میفهمند.حس میکنند.هنوز سنسوراشون کار میکنه!



خدارو شکر دوستانی دارم که هنوز خیلی چیزها رو حس میکنند

مبتلا
۰۴ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۴۳ ۰ نظر