حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۱۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۲ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مبتلا
۲۹ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۱:۵۳

هذا یوم الجمعه 4

دیشب شبِ آرزوها بود،شبِ شما،شبی که بخواهم برگردید..

 انگار آرزوها هم قرار نیست به این زودی ها شما را مستجاب کنند!
شاید از ته دلمان،یعنی از ته ته دلمان بعد از آنجایی که پول و کار و ماشین و خانه و زن و فرزند را تمنا دارد،درست نقطه ای که تنها شعاع نور در دلهای ماست،درست از آنجا تورا نخواستیم!نرسیدیم به آن نقطه.انقدر آرزو قبل از شما بود،که وقتی نوبت به شما رسید دیگر جایی برای شما نماند که روی بالهای قاصدک روانه ی آسمان کنیم.

+

جدّ شما هم وقتی از امروز خبر میداد،در دلش میدانست تعداد کسانی که آتش در دست خود نگاه میدارند زیاد نخواهد بود!*
انگار غربت در خاندان شما ارثیست..غربتی که من،او،ما و آنها ساختیمش!دست به دست هم...شاهکار بشریت!




*پیامبر اسلام حضرت محمد صل الله علیه و آله و سلم:

«...برادران من قومی هستند در آخرالزمان که به من ایمان می آورند در حالی که مرا ندیده اند...
استواری هر یک از ایشان در دین خود،از کندن خارها در شب تاریک و دست گرقتن آتش گداخته،سخت تر است!»

مبتلا
۲۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۴:۰۵ ۰ نظر

ماه

تو روسپید میشوی،دوباره روسیاه:من
تو ماه میشوی و آن که می کشید آه:من

تو بی حجاب می درخشی و نگاه میکنم

سهام بی عدالتی،گناه: تو...نگاه:من

ظهور عکس ماه را در آب چاه دیده ای؟
شب است و قرعه میزنیم: تو ماه باش و چاه:من

نمایش است و نقش ها چه منصفانه داده شد!
تو شاهزاده باشی و گدای سر به راه: من

همیشه رنگ بخت را تو انتخاب میکنی:
دوباره مات میشوم:...سپید:تو،سیاه من

مصطفی رستگاری

مبتلا
۲۵ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۰:۰۰ ۰ نظر


خون وقتی از قلب تراوش میکنه اول توی آئورته بعد از آئورت میره توی رگ های کوچکتر و از اونجا منشعب میشه به رگ های کوچکتر و هی کوچکتر تا میرسه به یه جاهایی که به اونا میگن مویرگ؛که اندازه یه مو بلکه از مو هم باریکتر و کوچکتره،باز مو کمی جرم داره! حالا این خون اون مواد غذایی و اکسیژن رو که میخواد به سلول ها برسونه رو آزاد میکنه تو مایعی که مثل آب دریا میمونه و سلولها توی اون شناورند و موادی که از طریق مویرگ ها آزاد شدن میرن و به سلول ها میچسبند...

چقدر راه رو این خون طی میکنه از رگ های بزرگ تا این مویرگ های خیلی خیلی ریز؛میاد و کنار تک تک این هزاران هزار سلول میرسه می ایسته تا اون مواد رو منتقل کنه،حالا این مواد یا مواد غذاییه یا سمّ! چقدر پیچیده و مسحور کنندست.میاد کنار تک تک سلول ها..تک تک سلول ها..تک تک...

حرف آخرم در ادامه مطلب

مبتلا
۲۴ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۰:۱۴ ۰ نظر

بسم رب الرفیق


سرشو انداخته بود پایین روی میز رو نگاه میکرد رفته بود تو خودش،بیخیال کلاس شده بود.انگار استاد برای بقیه درس میداد.اینحور موقع ها دوس داشتم جای اون بودم.به قول معروف حالشو خریدار بودم به گزاف!سرشو یه بارم بالا نیاورد؛شروع کرد به نوشتن...
رفتم ساکت کنارش نشستم،بچه ها رفته بودند،هیچی نگفت،کاغذ رو داد به من بلند شد و رفت...
خیره شدم به کاغذ:

«می خواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود..
می خواهم با هرآنچه مرا دربر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به ستیز برنخیزد
می خواهم آب شوم..
در گستره افق
آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود..»*



* احمد شاملو


اول رجب میلاد امام باقر علیه السلام؛روز...!

 

مبتلا
۲۲ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۰:۰۰ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

بی جواب نماند

حال من است وقتی به شهر تو وارد میشوم:

اَسئَلُکَ سُؤالَ مُقْتَرِفٍ مُذْنِبٍ قَدْ اَوْبَقَتْهُ ذُنُوبُهُ وَاَوْثَقَتْهُ عُیُوبُهُ فَطالَ عَلَى الْخَطایا دُؤُبُهُ وَمِنَ الرَّزایا خُطُوبُهُ 2

«از تو خواهم خواستنِ خطاکار و گنهکارى که گناهانش او را به نابودى کشانده و عیبهایش او را در بند افکنده و شیوه اش بر خطاکارى طولانى شده وکارهایش با رنج و بلا آمیخته»


میگویند این شهر را اصبّ نامیدی چون رحمتت در این شهر بر بندگانت فراوان بارش کند! آمده ام که غرق شوم...





من که میدانم...
.
.
.

مبتلا
۲۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۰:۳۶ ۰ نظر

هذا یوم الجمعه 3


...غروب شد نیامدی!

مبتلا
۲۰ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۸:۴۴ ۰ نظر

old man



سخت،در اندیشه ی این بی بهاری مانده ام

باغبان درپیش و من در شرمساری مانده ام

شادیم با دیگران است و غمم سهم خودم،
باغ انگورم که در دردِ خماری مانده ام

من همان زخمم که بر جانِ درختانِ کهن،
از ملاقات تبرها،یادگاری مانده ام

نوشدارویی نمیبینم دوای درد خویش،
همچنان در دشت با صدزخم کاری مانده ام

میشمارم بخت های نا مراد خویش را
مثل بیداران،به کارِشب شماری مانده ام

برنمیخیزند مردانی که برمی خاستند،
جاده ی فتحم،به درد بی غباری مانده ام

حسین جنتی

برداشت آزاد و حذف بیت آخر

مبتلا
۱۶ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۰:۵۰ ۰ نظر

روزی

درگیر روزمرگی ها، و درتکاپوی یک لقمه اسکناس!

                                                                           گاهی یادمان میرود...

مبتلا
۱۳ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۰:۰۳ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

مادر

سایه ات همیشه بر سرم...

«وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْنًا عَلَىٰ وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِی عَامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ 
إِلَیَّ الْمَصِیرُ» ﴿١٤﴾لقمان


چقدر واژه در تو خلاصه شده،میتوان یک کتاب نگاشت و نام تورا شرح داد.تویی که تمام رنج ها را به جان خود خریدی تا «من» وجود داشته باشد...تا تو مادر بشوی!

و مهربان خدا؛ سپاس از تو را در کنار سپاس از خود قرار داد! تا تورا همه بشناسند، نشانه ای از او...

       

 

مبتلا
۱۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۰:۱۴ ۰ نظر