حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

۴ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

بسم رب الرفیق

حسرت

دوست داشتم این طرح رو بعد از اینکه از کربلا برگشتم  بذارم وب...

کربلاییا دسته دسته برمیگردن..

مبتلا
۰۹ دی ۹۲ ، ۱۸:۳۱ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

شازده کوچولو
نوشته در تصویر مربوط به پاراگراف سومه

...روباه گفت: آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: نه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
شازده کوچولو گفت: ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامون به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من بین همه‌ی عالم یگانه‌ای می‌شی و من واسه ی تو.
.
.
روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی کنه می‌تونه سر در بیاره. انسانها دیگه برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیزو همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کنه آدم‌ها موندن بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خوای، خب منو اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: راهش چیه؟

روباه جواب داد: باید خیلی خیلی صبور باشی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میون علف‌ها می‌شینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گی، چون تقصیر همه‌ی سوء تفاهما زیر سر زبونِ. عوضش می‌تونی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بشینی.

فردای اون روز دوباره شازده کوچولو اومد.
روباه گفت: کاش سر همون ساعت دیروز اومده بودی. اگه مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شه و هر چی ساعت جلوتر بره بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کنه به شور زدن و نگران شدن. اون وقته که قدرِ خوشبختی رو می‌فهمم! اما اگه تو وقت و بی وقت بیایی، من از کجا بدونم چه ساعتی باید دلم رو برای دیدنت آماده کنم؟...هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.

.
.
اینجوری بود که شازده کوچولو، روباه رو اهلی کرد...


به یاد سالها صبور بودنت، تا اهلی شدنم...

مبتلا
۰۵ دی ۹۲ ، ۰۱:۴۴ ۰ نظر

بسم رب الرفیق


امید درمان


هنوز با همه دردم امید درمان است

که آخری بود آخر شبان یلدا را

سعدی


مبتلا
۰۲ دی ۹۲ ، ۰۰:۳۵ ۰ نظر

بسم رب الرفیق

روضه های این روزها


شب قبل از حرکتشون بود.آخرین باری که میدیدمش،توی تاکسی، همونجا ازش خداحافظی کردم. «محمد مارو اونجا فراموش نکنیا، حتما دعامون کن، یاعلی.» از تاکسی پیاده شدم. فک کنم اولین نفری که خداحافظی کرد محمد بود.
ظهر از مدرسه برگشتم، ساکش رو بسته بود، گذاشته بود دم در. اومدم داخل دیدم لباسشم پوشیده، منتظره که ناهار بخوره و حرکت کنه. قرار بود با بچه های مدرسه بره. دم در برادر کوچیکم از زیر قرآن رد شد و روبوسی کردیم و یاعلی... اینکه برادرت راهی بشه و تو دور شدنش رو فقط ببینی هم سخته هم...
پشت میز نشسته بودم داشتم با کامپیوتر کار میکردم. نگام به گوشیم افتاد، برش داشتم، امیر نوشته بود: «وقتی از بین اون کسایی که باهاشون نون و نمک خوردی، امام حسین دست یه عده رو می گیره و میطلبه، نمیدونی اشک شوق بریزی یا گریه ماتم سر بدی....


من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم     تو میروی به سلامت....سلام ما برسان »


اصلا حواسم به کلاس و درس نیست. یه جای دیگه سیر میکنم، که زنگ میخوره. از دو ردیف جلوتر میاد پیشم و میگه «خب تو کی راهی میشی؟! ما فردا راه میفتیم.» هیچی نمیگم، یکم سکوت، «التماس دعا،ایشالا سال دیگه با هم میریم...» چند هفته پیش دعا کرده بودیم هر دو قسمتمون شه بریم، حالا اون...

اینکه تلویزیون راه به راه پیاده روی اربعین رو نشون بده و هرکسی که انتظارشو نداری زنگ بزنه حلالیت بطلبه یا بشنوی که راهی شده و تو به سیاهی خودت نگاه کنی، همش میشه یه بغض که یه روضه باید بیاد و بشکونتش..



گوهر پاک بباید که شود قابل فیض...

مبتلا
۰۱ دی ۹۲ ، ۲۳:۵۶ ۰ نظر