حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

در مانده‌ام به درد دل بی علاج خویش

چهارشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۴ ق.ظ

بسم رب الرفیق

پس بایزید از بسطام برفت و سی سال در شام و شامات می گردید، و ریاضت می کشید، و بی خوابی و گرسنگی دائم پیش گرفت، و صد و سیزده پیر را خدمت کرد، و از همه فایده گرفت، و از آن جمله یکی صادق بود.
در پیش او نشسته بود. گفت: بایزید آن کتاب از طاق فروگیر. بایزید گفت: کدام طاق؟ گفت: آخر مدتی است که اینجا می آیی و طاق ندیده ای؟

گفت :نه! مرا با آن چه کار که در پیش تو سر از پیش بردارم؟ من به نظاره نیامده ام! صادق گفت: چون چنین است برو. به بسطام باز رو که کار تو تمام شد!

تذکرة الاولیاء


پ.ن
سر نماز بودم و خوب ذهنم همه جا دور زد و دور زد؛ تا به خودم اومدم دیدم دارم سلام آخر رو میدم..یاد بایزید افتادم!

۹۷/۰۹/۲۸
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی