حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

نقش فرزندان در تربیت پدر و مادر

چهارشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۶ ب.ظ

بسم رب الرفیق

پ.ن
همچنان لا به لای حال خراب این روزها! (خدا مسببش رو به راه راست هدایت کنه!)

+

چند شب پیش رفته بودیم خونه خواهرم. مشغول صحبت بودیم که علی _پسر هفت سالۀ خواهرم_ میون گاز زدن در و دیوار و بالا رفتن از اونا، رفت روی اوپن آشپزخونه و ناخواسته پاش خورد به ساعت من ـ بدبخت ـ و افتاد زمین و شیشه اش شکست. بچه طفلی خیلی خجالت کشید و قبل ازینکه بخوام چیزی بگم دوید سمت اتاقش.
چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم سرش رو انداخته پایین، یه پنج هزارتومنی و یه پنجاه تومنی کاغذی (مگه هنوز هست؟!) رو گرفته سمت من، میگه ببخشید! خنده ام گرفت، تا دستم رو بردم سمت پولا، رهاشون کرد و دوباره دوید سمت اتاقش. تا وقتی که ما اونجا بودیم از اتاقش بیرون نیومد...


#خاطره_های_شنیداری

+
بعد از اینکه اشک توو چشام جمع میشه، به خودم میگم: خاک تو سرت با این دلت!


پ.ن
تیتر، اسم وبلاگ یکی از دوستان بود.

۹۷/۰۹/۱۴
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی