حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

سه شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۴۸ ق.ظ

بسم رب الرفیق

ارث پدر ما را
اندوه مادرزاد...



پ.ن
مادربزرگی داشتیم خیلی نازنین _خدا بیامرزتش_ وقتی میخواست از روی زمین بلند شه اول کف دست هاش رو روی زمین میگذاشت و بعد نشیمنگاهش رو از روی زمین بلند میکرد، به سختی دست هاش رو برمیداشت و کمر راست میکرد؛ این صحنه برای ما همیشه خنده دار بود. وقتی میدید ما میخندیم، یه لبخند سرد میزد و میگفت: «بودیم مثل شما، میشین مثل ما!». 

#خاطره_های_شنیداری

۹۷/۰۹/۱۳
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی