حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

هیچ کس نیست؛ تنهایی خودم میرم

چهارشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۲۳ ب.ظ

بسم رب الرفیق

تنهایی مقوله ای نیست که بشه بهش عادت کرد؛ نهایت میشه باهاش کنار اومد. ینی هرچقدر هم که تنهایی یکی باشه مثل مسواک زدن های هر شب، صبحانه های هر صبح، درس های روتین هر روز، و اتوبوس های خستۀ هر عصر، باز یه جایی که نفست گرفت خودش رو نشون میده. از پشت میزنه روی شونه هات و انگار دهنت برای هزارمین بار طعم تلخ و گسی رو تجربه کرده باشه صورتت میره توو هم، روحت مچاله میشه.

تنهاییِ افراد منو بهم میریزه،خیلی. تا جایی که چندین روز درگیرشم. انگار همین یه جمله ـ هیچ کس نیست، تنهایی خودم میرم ـ کافیه تا چندین هزار بار تووی سرم بچرخه و بچرخه تا منو از پا دربیاره. فکر کنم برمیگرده به 9 سال پیش که تصادفی و ناخودآگاه با کسی برخورد داشتم و جنسی از تنهایی رو لمس کردم که بیش از تصورم تلخ و دردناک بود. مثل یه کابوس کشدار که سال ها تو رو دنبال کنه و فرسودگی روحت رو پر کنه. از اون موقع دیگه نتونستم با تنهایی کسی کنار بیام. حتی اگر خودم مبتلا بودم..


پ.ن
تنه به تنه با تنهایی دیگر.

پ.ن.2
یا رفیق من لا رفیق له

۹۷/۰۷/۲۵
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی