حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

ناگهان کم میشود

پنجشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۷ ب.ظ

بسم رب الرفیق

از نماز فارغ شدم. رکعت اول یک حمد و آیت الکرسی و رکعت دوم یک حمد و ده إنّا انزلنا و بعد از سلام یک صلوات و هدیه به روح میت. به پوچی دنیا فکر میکنم. به کوتاهی عمر. به ناگهانی بودن رفتن آدم ها. کسایی که هیچوقت فکرش رو هم نمیکنی.
هیچ وقت سوسیس کالباس و نوشابه نخورد! نه وای فای و نه کامپیوتر!حتی هیچوقت گوشی همراه نداشت. سالم زندگی میکرد. ولی امشب در اثر سرطان روده روی تخت بیمارستان تسلیم اجل شد!

واقعا باید به چی این دنیا دلخوش بود؟! سنی نداشت. پدر سه فرزند که بزرگترینشون به سن قانونی نرسیده! درس خوانده بود. خوب هم خوانده بود. سال ها تدریس میکرد از وقتی خیلی جوان تر بود؛ نسبت به خیلی ها سر بود و حرفی برای گفتن داشت. برای خیلی ها الگوی علمی بود. ولی دست آخر به چند ماه نکشید که...
دلم ازین غربتی که تووش گیر کردیم میشکنه و بغض گلوم رو میگیره. به نوجونی فکر میکنم که تازه پشت لبش سبز شده و امشب به دو برادر کوچک ترش نگاه میکنه؛ ار فردا باید مرد خونه باشه...

پ.ن

قطره قطره آب می گردند مادرها ولی
سایه ی عمر پدرها ناگهان کم می شود
محمد بیابانی

پ.ن.2
فابک للبحسین علیه السلام...

پ.ن.3
إنا لله و إنا الیه راجعون.. فاتحه ای بخوانیم.


۹۷/۰۷/۱۹
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی