حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

ز راه اوفتاده‌ایم

شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۱ ق.ظ

بسم رب الرفیق

چند قدمی مونده تا ضریح، سرم رو که میارم بالا با کودک چند ماهه ای چشم توو چشم میشم. یه لبخند شیرین روی لباشه که لبهام رو مجبور میکنند تغییر حالت بدن. پدرش هرچقدر صداش میکنه و بشکن میزنه که حواسش رو بده سمت دوربین، بی اعتنا، به لبخندش و نگاه چفت شده ش در نگاه من، ادامه میده.
از ضریح که جدا میشم، هنوز دو سه قدم راه نرفتم که یاد کودکیم میفتم و این دغدغه حل نشده که چرا هرکس از آدم بزرگا میخواد بگه منو دعا کن، قبلش میگه دل تو پاکه! مگه دل اونا پاک نیست!؟ چیکار میکنن که دلشون پاک نیست؟! مگه کاری داره آدم دلش رو تمیز نگه داره؟ اصلا دل پاک چیه که من دارم و اونا نه! همیشه هم به این نتیجه میرسیدم که دارن تعارف میکنن! آخه خیلی آسونه که دروغ نگی، حرف پدر مادرت رو گوش بدی، کار بدی نکنی، کسی رو اذیت نکنی..مگه دل من با مال اونا فرق میکنه؟!

میشینم بالا سر، میرم توو فکر؛ به قولی شریجه میزنم توو خودم! میبینم چقدر جواب ساده ای داشته این سوالم. جوابی که فقط زمان میخواسته تا متوجه بشم. یه نگاه که به ته موندۀ اراده م میندازم  و در و دیوار کدر دلم رو میبینم، متوجه سستی و بیچارگی نفسم میشم، میفهمم آدم بزرگا حق دارن! دل بچه ها پاکه!

پ.ن
کار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه
کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم

حافظ

۹۷/۰۷/۱۴
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی