حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

چه بی گناه

سه شنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۳ ق.ظ

بسم رب الرفیق



چند شبی هست که ذهنم رو مشغول کرده. یک بیت شعر، از حافظ. یکی که نمیدونم کیه تووی خوابی که نمیدونم در چه موردی بود، خوندش. تووی خواب گفتم از خواب بیدار شم و یادداشتش کنم که یه وقت از یادم نره! توو خواب!!
پرده رو کنار میکشم و پنجره رو باز میکنم. هوای خوبی شده. دیروقته و جز گاه و بی گاه رد شدن ماشینی، صدایی نیست. باید بخوابم و الا صبح دوباره به مشگل میخورم. روی تخت دراز میکشم و چشم هام رو میبندم. دوباره یاد بیت حافظ میفتم. یعنی چی بود واقعا؟
چند دقیقه سکوت، سیاهی و 
انگار که از قبل برنامه ریزی شده باشه، دسته افکار انتظار می کشن که وقت استراحت برسه، پشت سر هم خودنمایی کنند؛ نع! خوابم نمیبره! چشمام رو باز میکنم و صفحه گوشیم رو روشن: «ما را چه بی گناه گرفتار کرده ای!» گوشیم رو خاموش میکنم.

یاد پنجره های خاموش میفتم که دو سه شب پیش منو خیره نگه داشتند. تاریک بودن، حتی پنجره بزرگ و کشیدۀ وسطی که به تراس باز میشد، همونجایی که گلدونا بودن. گلدون یاس رازقی. از آخرین باری که اونجا بودم چقدر میگذشت؟ هنوز قنات آب داشت؟ درخت خستۀ لب جوی کمرش نشکسته بود؟ جرأت جلو رفتن پیدا نکردم و خاموش و خیره رد شدم.(چقدر ادامه دار و غیر قابل نشر شده ادامه ش!)
به خودم میام؛ دستام رو گذاشتم زیر سرم و مچاله شده تووی تاریکی خیره شدم به دیوار! با خودم میگم: چه بی گناه..چه بیگناه...


پ.ن

آزاد کن ز راه کرم گر نمی‌کشی

ما را چه بی‌گناه گرفتار کرده‌ای

وحشی بافقی

۹۷/۰۷/۱۰
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی