حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

کودکان در خواب ناز آسوده اند

پنجشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۱۰ ق.ظ

بسم رب الرفیق

نماز مغرب تموم شده و دارم تسبیحات میگم؛ محمدمحسن از در میاد توو و خیلی بامزه و پنگوئنی بهم نزدیک میشه. هنوز دو سالش نشده. با احتیاط و نگاهی زیرچشمی، مهرم رو برمیداره. از کارش لبخند روی لبهام نقش میبنده. یکمی میره اونورتر و سرش رو به حالت سجده میذاره روی مهر؛ توو دلم میگم وای چقدر بچه ها شیرین اند.
هنوز لبخندم خشک نشده که یاد شب عاشورا میفتم. یاد بچه ها؛ یعنی الان چه حالی دارند. از چیزی بو بردند یا هنوز... شاید اضطراب عمه رو دیده باشند، شاید هم دلشون محکم و قرص به صدای پای اسب عمو باشه که شب رو تا صبح دورتا دور خیمه میچرخه! چشم هام دیگه طاقت ندارند، خودشون رو رها میکنن...

+
بعد از ظهر بود؛ دیگر وقتش رسیده بود. در آن بیابان کسی پسر پیغمبر را لبیک نمیگفت. آنها که حسینی بودند، روی خاک آرام گرفته بودند و یزیدیان تشنۀ خون، له له میزدند. سوار بعد از وداع با اهل خیمه، اسب را هِی کرد که راهی شود. اسب از جایش تکان نخورد، دوباره، نه! اسب تکان نمیخورد. سوار خم گشت و به پایین خیره شد: دختر بچه ای دست های اسب را بغل کرده بود...

پ.ن
شب دهم.

پ.ن.2
مرو...

پ.ن.3
امشب که جمع کودکان در خواب ناز آسوده اند
فردا به زیر خارها گمگشته پیدا می شود

۹۷/۰۶/۲۹
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی