حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

سری که درد میکند (3)

چهارشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۱۷ ق.ظ

بسم رب الرفیق

قسمت سوم

محور بحث همین یک جمله بود: «وقتی حالت عوض بشه، فکرت هم عوض میشه»*. نگران آیندۀ بچه ها بودیم. توو برهۀ سخت و حساسی از زندگیشون قرار دارند. و ما باید به حق رفاقت و دوستی، هر کاری از دستمون برمیاد رو انجام بدیم. قرار شد دهه اول مجلس کوچک و خودمونی داشته باشیم. و به گرمی روضۀ حضرت و مددشون، تیری که باید رها میکردیم رو رها کنیم؛ به هدف خوردن یا نخوردنش دیگه با خودشون..

+
گفتند: الاعمال بالنیّات! شخصی رسید بر سر چاه آبی و دلو رو کشید بالا و دید که سنگ بزرگی داخل دلوه، سنگ رو به کناری انداخت و با خودش گفت: نکنه یه وقت نفر بعدی هم داخل دلوش سنگ باشه؛ گذشت و شخص دیگری آمد و سنگ رو کنار چاه دید، به فکر فرو رفت که نکنه کسی شب هنگام ازینجا رد بشه و پاش به این سنگ گیر کنه و تووی چاه بیفته! سنگ رو برداشت و داخل چاه انداخت! میگن جفت این دو کار خیر کردند!
حالا ما هم لنگ لنگون و دست به عصا توو مسیری که میدونیم مرد راهش نیستیم قدم برمیداریم، به قدر وسعمون. شما هم به دست خالی ما نگاه نکنید، به کرم و بخشش خودتون نظر کنید. میدونم که باید صاحب اثر باشی تا تاثیر بذاری، میدونم وقتی دستت گِلیه و به جایی میزنی کثیف میشه! ولی چیکار کنم آقاجان! دلم راضی نمیشه، شاید همین نایستادنا ما رو هم سر به راه کرد. در واقع شاید شما نظر کردید...


*. در آینده پست هایی درباره این موضوع خواهم گذاشت.

پ.ن
ز ایشان نیستی میگو ز ایشان
پریشان نیستی، میگو پریشان

۹۷/۰۶/۲۱
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی