حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

سری که درد میکند (2)

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۱۷ ق.ظ

بسم رب الرفیق

قسمت دوم

دیر به باشگاه میرسم، غروب شده و بچه ها دارن نرمش میکنن. لباسام رو که عوض میکنم،سجاده رو برمیدارم و میرم یه گوشه که نماز بخونم. تا حالا جلوی بچه ها نماز اول وقت نخوندم!
دارم تسبیحات رو میگم، به این فکر میوفتم که بعضی اوقات نیازه یه سری چیزها رو بروز داد، نشون داد. یعنی تا من نماز رو مهم ندونم، نمیتونم از توکل به خدا، قبل مسابقه، برای شاگردام صحبت کنم، که باز یاد الگو شدن و بی بضاعتی و پریشان احوالیم میفتم و...

+
کاش یکی بود، توو این سال های حساس به آدم میگفت: پسرجان! تکلیف تو اینه! که آدم اینجوری توو برزخ نمیموند.
درست وسط یک چند ضلعی گیر افتاده ام که قوارۀ هیچ کدوم از اضلاع یکسان نیست: از طرفی جوونیم داره طی میشه و لازمۀ انجام یه سری فعالیتا همین چند ساله و اگر سنّش بگذره دیگه گذشته. از طرف دیگه به خودم نگاه میکنم میگم تو رو چه به این کارا! کلاهت رو بچسب که باد نبره! از طرفی مثل همین موقعیت ها(استادی) که ناخواسته الگویی برای دیگران، از سمت دیگه نمیتونی یه سری قضایا رو ببینی و دست رو دست بذاری و به اصطلاح دغدغه داری و...

گاهی میگم باید دل رو به دریا زد و رفت جلو و تا میام حرکت کنم، به خودم میگم پس عواقبش؟! اگر تاثیر منفی گذاشتی و نتیجه عکس داشت، چی؟ اگر از خودت واموندی چی؟ اگر باید می ایستادی چی؟! دوباره جواب خودم رو میدم: به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل! ولی واقعا به از نشستن باطل؟!؟!

ادامه دارد...


۹۷/۰۶/۱۴
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی