حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

سری که درد میکند (1)

سه شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۰۲ ق.ظ

بسم رب الرفیق

قسمت اول

امیرحسین هم مثل من خسته شده بود و نا امید. بعد از ساعت ها فکر و برنامه ریزی و تایم و فعالیت، به اون چیزی که میخواستیم نرسیدیم. شاید خیلی ما ایده آل نگر شدیم، شایدم مردم خیلی سطحی نگر شدن. شایدم بی بضاعتی ما کار دستمون میده.

+
«برای تجدید وضو از در مسجد اومدم بیرون که دیدم دو تا پسر دارن با مادرشون بحث میکنن.مادرشون وضع حجاب درست و حسابی نداره، پسر بزرگتر ده دوازده ساله میخوره و پیراهن بارسای نیمار رو به تن کرده و تپلی و بامزه است و برادرش سه چهار سالی ازش کوچکتره. از مادر انکار و از پسر اصرار که میرم و زود میام؛ هنوز بهشون نرسیدم که از مادر جدا میشن و میرن داخل مسجد. مادرشون که متوجه حضور من شده گلایه طور میگه این بچه من عاشق نمازه! هروقت از جلو در مسجد رد میشیم میگه من برم دو رکعت نماز بخونم! و این کار همیشگیشه. تو خوونه هم که میریم، عجیب علاقه داره که نماز بخونه و میره توو اتاقش و وایمیسه به نماز خوندن!» بعد از تعریف این خاطره میگه: به نظرم به جای این کارا اون چیزی که تاثیرش خیلی بیشتر از این کاراست، تربیت چهار نفر مثل این پسره...


ادامه دارد...


۹۷/۰۶/۱۳
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی