حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

خوشم که نام علی ز لب نیفتاده

جمعه, ۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۳۰ ق.ظ

بسم رب الرفیق

نیم ساعتی تا اجرا مونده، زیر لب کار رو زمزمه می‌کنم. حامد زل زده به من و منتظره تا من سکوت کنم تا چیزی بگه.

_ می‌دونی توو راه که داشتیم میومدیم، وقتی مردم رو دیدم که تووی ترافیک سنگین گیر کردن به این فکر کردم که ما هم می‌تونستیم جای اونا باشیما. می‌تونستیم شب عید فکرمون، ذهنمون جای دیگه باشه ولی دستمون رو گرفتن و آوردن اینجا که بگیم یاعلی!

چقدر تلنگر به جایی بود. از سر خوشحالی لبخند میزنم و میگم: قطعا همین‌طوره؛ الحمدالله!

اگر صدای ما قابلیت خوندن پیدا کرد، اگر ما توو دلمون افتاد که برای شما بخونیم، اگر وقت گذاشتیم،اگر دور هم جمع شدیم، اگر ترک منزل کردیم، اگر اگر و هزار اگر دیگه، همه و همه به لطف و نظر شما بود! که فرمود: 《اگر به یاد ما افتادید، بدانید که قبل از آن ما شما را یاد کرده‌ایم!》


پ.ن

"ذکر علی عبادة" 

پ.ن.۲

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمؤمنین و الائمة المعصومین علیهم‌السلام

پ.ن.۳

که به کیمیای نظر مگر مس قلب تیره طلا کنی..

غدیر ۱۴۳۹


۹۷/۰۶/۰۹
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی