حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

دستِ ‌تهی کجا مرا کنی روانه یا علی؟!

سه شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۱۰ ق.ظ

بسم رب الرفیق

نزد امیرالمؤمنین علیه السّلام آمد و از ایشان اسبِ قرمزِ خوش‌رنگی خواست! حضرت هم به او هدیه داد؛ بی‌چشم داشت و کریمانه.
وقتی سوار بر آن اسب شد و رفت، امیرمؤمنان این شعر را خواند: 
«أُریدُ حیاتَهُ و یُریدُ قَتلی/عذیرَکَ مِن خلیلِکَ مِن مُرادِ.»
یعنی: «من برای او حیات و سلامتی را آرزومندم، اما او قصد کشتن مرا دارد/کسی را از «قبیلۀ مُراد» بیاورید که عذر مرا (در اینکه به بدخواهِ خود محبت می‌کنم) بپذیرد!»
سپس رو به دوستان خود فرمود: «به خدا قسم که این مرد قاتل من است!»
مردم بارها دیده بودند درستی پیش‌بینی‌هایش را؛ با تعجب پرسیدند: «پس چرا او را نمی‌کُشی؟!»
پاسخ داد: «پس چه کسی مرا بکُشد؟!»

او که دست رد به سینۀ قاتلش نزد، چگونه ممکن است محبان امیدوارش را ناامید کند؟!


پ.ن
الصّواعق المحرقة، ص 80 و بحارالانوار، ج 42، ص 196.


۹۷/۰۳/۱۵
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی