حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

ای که دستت می رسد

پنجشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۵۷ ب.ظ

بسم رب الرفیق

1
پیرزن با دست های چروکیده و لرزان، از لابه لای توده آدم های به هم فشرده شده به سختی رد شد و جعبه آدامس هاش رو آورد بالا.
میله ی افقی مترو رو گرفتم و رو به پنجره زل زدم به نمایشگری که انیمیشنی درباره بایدها و نبایدهای مترو پخش میکنه. فکر میکنم ماهایی که تهران زندگی نمیکنیم میفهمیم که چقدر مردم با هم سردند!

2
پیرزن تقریبا از پشت سر من در حال عبوره که میگه: خواهش میکنم آدامس بخرید. به خاطر خدا... این تنها راه درآمدمه... حتی نمی تونم روم رو برگردونم و دوباره ببینمش..
میدونی اگر دل های آدما به هم چسبندگی داشته باشه، انقدر بی روح کنار هم نمی ایستند، انقدر اخم و اعصاب خوردی و بی توجهی و بددهنی نیست. این رو مایی که تهران زندگی نمیکنیم میفهمیم.

3
همین پارسال بود؛ دیدم یه پیرزن  که به زور سر پا است و نفس نفس زنان راه می ره، تووی مترو داره دستفروشی میکنه، اشک توو چشمام جمع و شد و تا چند وقت حالم بد بود. نمیدونم حالا خوشحال باشم که یه حسی تووی من زده ست که هم نوعش رو دوست داره یا از اینکه هیچ کاری از دستم برنمیاد از خودم متنفر شم.
باید یه فکر اساسی کرد. شهر شده مثل جنازه ای که تووی آب افتاده و با وزنه هایی که بهش آویزونه، هر روز از سطح فاصله میگره و به سمت تاریکی سقوط میکنه. این رو ماهایی که تهران زندگی نمیکنیم میفهمیم.

4
همه پیرزن رو نگاه کردند و کسی آدامس نخرید.. پیرزن در انبوده سردی گم شد.

اسفند 96، تهران.

پ.ن
چقدر بد که سالی چند بار هم مترو سوار شدن، حال آدم رو بد کنه.

۹۶/۱۲/۰۳
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی