حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

شبیه کودک زاری

پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۴۳ ب.ظ

بسم رب الرفیق

از مجلس روضه برمی‌گشتیم. بحث از "خاطرات کودکی" شد. داستان گم‌شدنش رو تعریف کرد:

《رفته بودیم شهر بازی با فامیل، اتفاقا تو هم بودی! یادت نیست!؟.. خلاصه سرگرمِ تماشای یه بازی شده بودم که وقتی به خودم اومدم، دیدم هیچ‌کس کنارم نیست! ترس برم‌ داشت و بغض گلوم رو گرفت. هرچی این‌طرف و اون‌طرف دویدم، کسی رو پیدا نکردم، انگار خیلی وقت بود که رفته بودن. حسّ خیلی بدی بود، ازین حسّا که تا عمر داری از یادت نمی‌ره؛ همه چیز برات رنگی و شاده که یک‌دفعه دنیا تیره و تار می‌شه. یه نوع حس تنهایی و دل‌تنگی غریب که باید به زور ذرّه‌های کوچیک امید رو روشن نگه‌داری ـ کاری که قادر به انجامش نیستی ـ آخر سر که دیگه خسته و بی‌حال شدم، برا جلب توجه دیگران و اینکه بالاخره یکی کمکم کنه زدم زیر گریه...》

"گم شدن" ، چقدر برام بیگانه است.

#ترسان

پ.ن

شبیه کودک زاری شدم که در بازار

تو دست گمشده‌ها را مگر نمی‌گیری؟!

۹۶/۰۸/۱۸
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی