حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

پاخور

جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ق.ظ

بسم رب الرفیق

مغرب، پایین پای حضرت

دو‌زانو ‌نشسته‌ام و خیره به سنگ‌های صیقل‌داده‌شده‌ی مرمر با حضرت عشق می‌کنم؛ اطراف ضریح خلوت شده و سنگ‌های کف که تا ساعتی قبل توو زیادی و فشار جمعیت پیدا نبودند، حالا نمایان شدند.

حرف از سنگ‌ها شد، چه ارج و قربی دارند این‌ها؛ کم که نیست، می‌تونستند سنگی باشند توو دل کوهی در پرت‌ترین نقاط دنیا ولی سنگی شدند در جوار بهترینِ آقاهای دنیا. حتما چقدر براشون مایه‌ی مباهاته و چقدر فخر می‌فروشن به همدیگه. خوش‌به‌حالشون! عجب دنیای دارند.

انگار هرچقدر بیشتر پا‌می‌خورند صاف‌تر و براق‌تر می‌شن؛ هرچقدر آدم بیشتری از روشون رد بشه عزیزتر می‌شن؛ شاید اصلا وجه تمایزشون از بقیه‌ی سنگ‌ها همین باشه؛ پاخورشون خوبه!

دو‌زانو نشسته‌ام و خیره به سنگ‌های صیقل‌داده‌شده‌ی مرمر به این فکر می‌کنم که چرا من عزیز نیستم؟! چرا من ظرفیت ندارم!؟ چرا پاخورِ من خوب نیست...

پ.ن

طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی

صدق پیش‌ آر که اخلاص به پیشانی نیست

#سعدی

۹۶/۰۵/۲۷
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی