حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

هذا یوم الجمعه...(32)

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۱۵ ق.ظ

بسم رب الرفیق

اصبغ بن نباته میگوید: بعد از ضربت خوردن امیرالمؤمنین علیه السلام، با چند تن دیگر به در خانه حضرت رفتیم.
صدای گریه و شیون که از خانه بلند شد، ما نیز گریستیم و ناله و فغان سر دادیم. امام حسن علیه السلام بیرون آمدند و فرمودند: پدرم فرموده اند به خانه هایتان برگردید.
همه رفتند و من ماندم. اندکی بعد دوباره صدای شیون و گریه اهل منزل بلند شد و من نیز اشک هایم سرایز شد. بار دیگر امام حسن علیه السلام درب منزل آمدند و فرمودند: مگر نگفتم بروید. گفتم: بخدا میخواهم بروم ولی جانم یارای رفتن ندارد و  پاهایم قوت راه رفتن! و بسیار گریستم.
حضرت رفتند داخل و دقایقی بعد برگشتند و مرا به داخل طلبیدند.
دیدم امیرمؤمنان در بستر دراز کشیده است، و دستمال زردی بر سر مبارکش بسته بودند. از شدت خونی که از فرق آن حضرت رفته بود، نمیشد گفت که بین رنگ چهره و دستمال کدامیک زردتر تر است!
حال مولای خود را که اینچنین دیدم، بی تاب شدم و به پاهای حضرت افتادم و بوسیدم و بر چهره مالیدم و اشک ریختم..حضرت فرمود: ای اصبغ! اشک مریز که من راه بهشت را در پیش دارم. گفتم: فدای تو شوم، میدانم، من برای خودم و مفارقت شما گریه میکنم...



پ.ن
برای غربت و غریبی و بی کسی خودمون گریه کنیم.. که از امام زمان خیلی فاصله گرفتیم.


#امیرالمؤمنین #شهادت #امام_زمان #معرفت #فراق #شب_قدر #رمضان

۹۶/۰۳/۲۶
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی