حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

دردهای موریانه ای

چهارشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۱۸ ق.ظ

بسم رب الرفی



خونۀ قبلیمون موریانه داشت؛ موجودات ریز سیری ناپذیر که به هیچ صراطی مستقیم نمیشن. روزها میگذره و بی اینکه شما بفهمید و بخواین عکس العملی از خودتون نشون بدین، این دردسر های کوچولو بدون هیچ سر و صدا و الم شنگه و نمود خارجی، هرچیزی که سر راهشون باشه رو از درون میخورن.
از بیرون که نگاه میکنی همه چیز سر جاش شیک و صحیح و سالمه؛ ولی کافیه که یکی از وسایل رو یه  لمس کوچیک بکنین و همه چی پودر بشه و بریزه روی زمین.
نمیدونم چی بیشتر آدم رو آزار میده اینکه تووی یه لحظه تمام داشته هاش جلوی چشمش نیست میشه یا اینکه میفهمه این همه مدت که فکر میکرده همه چیز صحیح و سالمه همه چیز از درون فاسد و نابود شده بوده.
مثل لباس پشمی که پشت و رو پوشیده باشی، گرمت نمیکنه؛ نه میشه گفت هست، نه میشه گفت نیست. ینی دارایی هایی که به ظاهر، دارایی و در واقع نداری هستن.

پ.ن
خاک خوردۀ اسفند 93

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی