حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

رد نشدن

يكشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۳۳ ق.ظ

بسم رب الرفیق

خب بگذر! مگه بقیه چیکار میکنن؟! راحت از کنارش رد شو؛ مثل هزار تا چیز دیگه ای که برات اهمیتی نداره؛ مثل ایستگاه اتوبوس؛ مثل یه پوستر زیبای تبلیغاتی؛ مثل ویترین پر زرق و برق مغازه ها. مگه اتفاقی میفته؟!
همین بی تفاوت ردنشدن هاست که بعدا اسمش رو میذاری... (هرچی!). همین لحظه ای ایستادن ها و تغییر مسیر هاست که تورو تغییر میده؛ همین حس های ناشناخته است که تورو درگیر میکنه.
در به در این جاذبه ی ناکجا آبادی شدم؛ انگار که از ابتدا ما دو قطب نا هم نام بودیم که سالها به سمت هم کشیده میشدیم، بدون اینکه خبر داشته باشیم.


پ.ن
همی گذشت و نظر کردمش به گوشه ی چشم
که یک نظر بربایم، مرا ز من بربود ..
پ.ن.2
خیلی وقت بود داشت خاک میخورد. گفتم یه جا بچپونمش تا فراموشی نبردتش!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی