حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

بی التفات

سه شنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۵۲ ق.ظ

بسم رب الرفیق



وقتی به برادر کوچیکت قول میدی که میبریش پارک. یه «پارک رفتن» گوشه دلش کنار میذاره. میره و میاد میگه: «بریم پارک؟!» تو هم هربار با یه بهانه ای میپیچونیش! ولی ول کن که نیست؛ داری مطالعه میکنی میاد بالای سرت و سرش رو خم میکنه جلو صورتت ـ میدونه که وقت مطالعه نباید سر و صدا کنه ـ از اون لبخندهای شیطانیش تحویلت میده که یک وقت فکر نکنی یادش رفته که...آره!!
نه که بخوای کم اهمیت جلوه بدیش و سرسری  از کنارش رد بشی و بهش توجه نکنی، نه؛ ولی گاهی وقتا که زندگیت پیچ میخوره یادت میره که برادر بودن یه تکیه گاه بزرگ و پر از آرامشه که تو داری خدشه دارش میکنی.
اگه با لبخند و «داداشی» و قربون صدقه کارش رو پیش نبره، متوسل به زور میشه!! اخماش رو میکنه توو هم و خون جلو چشماش رو میگیره و تو باید آمادۀ هر پیشامدی باشی!!  دور خیز میکنi با لگد میاد توو پهلووت!! موهات رو میکشه؛ از سر و کولت بالا میره؛ و در آخر که خسته میشه میزنه زیر گریه! «خیلی بدی! خودت اونروزی قول دادی!»
روزنۀ آخر همیشه پدر و مادرن؛ اگه تا اینجا دلت براش کباب نشده باشه و بی رحمی ازت چکّه کنه، میره پیش مامان بابا: « قول داده بود که منو میبره پارک ولی هی منو نمیبره! همش با دوستاش میرن بیرون ولی منو نمیبره پارک».
فکر نکنم لزومی به ادامه داستان باشه!! :(


پ.ن
اسم پست این بود: "عزادار، گریه کن، سینه زن" فتأمّل!
پ.ن.2
به خودم: وقتی لیاقت اسمی رو پیدا کردی، گند نزن!


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی