حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

رهایی در 10 روز

يكشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۳:۳۶ ب.ظ

بسم رب الرفیق



هان! ای دل به هوش باش!

خیلی سادست، از همون روز نخست هم قدم اول توبه بود، اول باید از کرده و ناکرده ات خسته میشدی و ناامید، باید عرق شرم روی پیشونیت مینشست و اشک ندامت روی گونه ات سرازیر؛ میگم «ناکرده» که همۀ اون فکر و خیال هارم شامل بشه، همۀ اون نگاههای کوچیکی که تورو حقیر و پست میکرد. وقتی قفلی رو که بینتون بود رو باز کردی، اجازه میدی که نور بهت بتابه. و روشنی توو بغل کنه.
هان ای دل! به هوش باش!
قربانی کن! بِکَن از این همه وصله ای که به خودت آویزون کردی. ادامۀ راه و این همه بار با هم نمیخونه! تورو زمین گیر میکنه. دو پادشاه در یک اقلیم نگنجد، چه رسد به هزاران! از همین امروز و همین سال، یکی یکی خودت رو از شرشون خلاص کن. از چیزای کوچیک شروع کن: از ده هزار تومنی که ته جیبت و میشه یه بسته مداد رنگی توو دست یه بچه یتیم، از کینه ای که میشه لبخند رو صورت رفیقت، از پست و مقامی که میشه خدمت و رضای خدا...
هان ای دل به هوش باش!
زیاد بودن که این راه و طی نکردن؛ ینی با دلشون طی نکردن. اومدن و چشمشون دید و زبونشون «بخٍّ بخٍّ» گفت و اقرار کرد، ولی وقتی که زمانِ از حق دفاع کردن شد،کور و کر شدن، غافل از این که این حق، حقِّ خودشون بود و خوشون رو بی نصیب کردن.
هان ای دل تا وقتی که خودت رو محروم کنی، دنیا همین سیاهی و جنگ و فقر و گرونی و فساد و جهل باقی میمونه.

پ.ن
برای خودم؛ شاید روزی 
پ.ن.2
کاملا تضمینی!
پ.ن.3
اسم پست از «عرفۀ توبه تا غدیر ولایت» بود که بنا به دلایلی تغییر کرد.

۹۴/۰۷/۰۵
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی