حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

طعم با تو بودن

يكشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۴۴ ق.ظ

بسم رب الرفیق




مگه چیزی از شما کم میشه؟! مگه اصلا یه نفر این وسط کم و زیاد بشه اتفاقی میفته؟!

به جون شما نباشه، به جون خودم، ما هم آدمیم! مگه ما چشمونه؟! درسته سر و وضع درست و حسابی نداریم ولی دل که داریم!
اگه مزه اش رو به من نچشونید برا خودتون بد میشه! آخه شما با معرفتین، شما با مرامین، شما کریمین، شما بخشنده این؛ مگه نگفتن کریم کسیه که نمیتونه کرم نکنه؟! اونوقت مردم چی میگن؟! و اِلّا اگر بخواین به من نگاه کنین که من حال و اوضاعم مشخصه؛ همه میدونن آس و پاسم و آه در بساط (بسات) ندارم.

یه وقت کار دست من بود، خب کسی توقعی نداشت. من یه کیسه برنج رو به زور جابجا میکنم؛ اما شما یه گوشه چشم به کسی نظر کنی، بارش رو برای هفت پشتش بسته!
باز هم خود دانید، نگین نگفتی و نخواستی!!

پ.ن
نفحات وصلک اوقـدت،
            جـمرات شوقک فی‌الحشا
پ.ن.2
در کمال بی شرمی و پر رویی! (از عواقب لطف زیادی طمعه!!)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی