حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

شبگرد شیرین

شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۱:۴۷ ق.ظ

بسم رب الرفیق

همینطور که روی تختم دراز کشیدم و با رفیقم چت میکنم، صدای قیژ باز شدن در میاد و نور لوستر پذیرایی میفته رو دیوار اتاقم. لای در رو که نگاه میکنم کسی نیست؛ سرم رو از رو بالشت بلند میکنم، از بالای گوشیم میبینم خودشه!
تقریبا کار هر شبشه! کلا سیستم خوابش با همه ی خانواده فرق میکنه؛ شبا که همه میخوابن تازه شارژ میشه! از بخت بد من، تنها کسی هم که شبا میشناسه منم!
بهش محل نمیذارم که مثلا بیخیال شه و بره پیش مامان بابا بخوابه؛ آخه اگه بهش بگم: «برو بخواب، الان وقته خوابه» بیست بار همین جمله رو دقیق و شمرده برام میگه!
آروم آروم داره نزدیک میشه و الانم با اون لبخند موذیانش نشسته کنار تختم. خدا خدا میکنم که نگه: «گشنمه» که باید پاشی برای آقا یه میان وعده ی درست و حسابی درست کنی؛ تازه اگه مساسین (بستنی) نخواد!

میگه داداشی یه خرگوش چی میخوره؟ با خودم میگم آخیش! فقط چنتا سوال ذهنش رو درگیر کرده. میگم: هویج. همچنان دارم با رفیقم حرف میزنم که یکمی با انگشتاش روی تخت شکلک میکشه و میگه: دوتا خرگوش چی میخوره؟!
آه! میگم: هویج! فهمیدم آخرش به کجا ختم میشه ولی خب چاره ای نیست. بلافاصله میپرسه سه تا خرگوش چی؟
سرتون رو درد نیارم، الان که دارم این پست رو میذارم به هجده خرگوش رسیدیم!

پ.ن
لازم به ذکر است: بزرگترین عددی که بلده هجدهه! یعنی 18،5،4،3،2،1 و بعد دوباره ریست میشه!

۹۴/۰۶/۲۸
مبتلا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی