حوالی ابرهای باران زا

حوالی ابرهای باران زا

گفتـم بـه چـشم کز عقب گلـرخان مـرو
نشنید و رفت... عاقبت از گریه کور شد

بسم رب الرفیق



خواستند مجنون رو فصد کنند(رگ بزنند) امتناع کرد. گفتند از چه میترسی؟ گفت: میترسم که شما نیشتر را به من بزنید و خون از لیلی رود...

گفت مجنون من نمی‌ترسم ز نیش

صبر من از کوه سنگین هست بیش

منبلم بی‌زخم ناساید تنم

عاشقم بر زخمها بر می‌تنم

لیک از لیلی وجود من پرست

این صدف پر از صفات آن دُرَست

ترسم ای فَصّاد گر فصدم کنی

نیش را ناگاه بر لیلی زنی

داند آن عقلی که او دل‌روشنیست

در میان لیلی و من فرق نیست



پ.ن
حال من نسبت به رفیق راهم همینه. وقتی خوشحاله، وقتی ناراحته، وقتی خسته ست، وقتی نگرانه و وقتی درد داره، من هم همین حس رو دارم.

پ.ن.2
ایشالا این آخرین باریه که روی تخت بیمارستان میبینمت.

پ.ن.3
کآسایشی نباشد بی دوستان بقا را... 

مبتلا
۲۳ آبان ۹۷ ، ۲۲:۲۶ ۰ نظر